اندیشه ها و عقاید نسل نو
آزادی اندیشه برای همه
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393

زن

دوشنبه 29 اردیبهشت 1393

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee




جمعه 2 تیر 1391

حقوق زنان در سوره نور (از نگاه عبدالعلی بازرگان)

جمعه 2 تیر 1391

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

۱- حمایت از آبروی زنان در برابر اتهامات ناموسی

نور۴ و۵- وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وَلَا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا ۚ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ

کسانی که زنان پاکدامن را متهم می‌کنند و (طبق دستور شرع) چهار شاهد نمی‌آورند، به هشتاد تازیانه کیفر دهید و هرگز گواهی آنان را (در هیچ امری و برای همیشه) نپذیرید؛ اینها همان از قانون (شرع) خارج شدگانند. مگر آنکه بعد از اینکار توبه و (رفتارشان را) اصلاح کنند که (در اینصورت) خدا آمرزگار و مهربان است.

چنان مفاسدی اخلاقی معمولا در پنهان و پستو و دور از چشم دیگران انجام می‌شود، مگر آنکه در گذر عمومی و پارک شهر! صورت گرفته باشد تا حداقل چهار شاهد عادل نظاره کرده باشند! و چنین امری هم حداقل در جوامع اسلامی نزدیک به محال است. آیا همین که اگر سه نفر شاهد هم باشند، مجاز به بازگو کردن نیستند، وگرنه هر کدام ۸۰ ضربه تازیانه خورده و برای ابد شهادتشان مردود می‌گردد، دفاعی از آبرو و حیثیت زنان که اساس خانواده هستند محسوب نمی‌گردد؟
 

۲- تساوی اعتبار سخن مرد و زن در این امور

نور۸ و۹- وَیَدْرَأُ عَنْهَا الْعَذَابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ ۙ إِنَّهُ لَمِنَ الْكَاذِبِینَ . وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِنْ كَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ 

کسانی که همسران خود را متهم می‌کنند و گواهان (دیگری) جز خود ندارند، باید چهار بار به خدا سوگند یاد کنند که راست می‌گویند و بار پنجم (بگوید) نفرین خدا بر من باد اگر دروغ گفته باشم. مجازات را از آن زن بر طرف می‌کند اگر او هم چهار بار سوگند یاد کند شوهرش دروغ می‌گوید و بار پنجم (بگوید) خشم خدا بر من باد اگر او راست گفته باشد.

در نظر بگیرید مردی همسر خود را در حین ارتکاب چنین فحشائی مشاهده کند! صحنه‌ای که تصورش هم قابل تحمل نیست و کمتر کسی است از اخبار جنائی مربوط به این حوادث و بعضاً خودکشی‌های متعاقب آن بی‌خبر باشد. آیا همین بسنده کردن به سوگندهای پنج‌گانه که قابل انکار و ابطال از ناحیه زن می‌باشد و بن‌بست کردن هر عکس‌العمل خشن و خونین، حمایت از حقوق زن و مهار مردسالاری (در شرایطی که جرم قابل اثبات نیست) نمی‌باشد؟
 

۳- اساس بر خوش بینی و انکار شایعات است، مگر خلافش ثابت شود

نور۱۲ و ۱۳- لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَٰذَا إِفْكٌ مُبِینٌ . لَوْلَا جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ ۚ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَٰئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكَاذِبُونَ 

چرا مردان و زنان مؤمن، آنگاه که آن بُهتان را شنیدند، نسبت به یکدیگر خوش‌بینی نشان ندادند و نگفتند این دروغ آشکاری است؟ چرا چهار شاهد بر ادعای خود نیاوردند؟ حال که شاهد نیاورده‌اند از نظر خدا دروغ پردازند.

معمولا چنان سوء‌ظن‌هائی با آنکه به قول بودا: "کف زدن با هر دو دست انجام می‌شود"! به زن‌ها تعلق می‌گیرد، و روشن است که توصیه به حسن ظن و خوش بینی و انکار شایعات ناموسی، جز دفاع از بانوان نمی‌باشد.
 

۴- بی اعتباری اخبار افواهی (می‌گویندها) و مسئولیت خدائی در نقل آنها

نور ۱۵ تا ۱۷- إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِكُمْ مَا لَیْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ . وَلَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا یَكُونُ لَنَا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهَٰذَا سُبْحَانَكَ هَٰذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ . یَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ 

آنگاه که آن (شایعه) را دهان به دهان دریافت کردید و نا‌آگاهانه، بدون آنکه علمی به صحّت آن داشته باشید، بازگویش کردید. اینکار به حساب شما ساده می‌رسد، درحالی که نزد خدا بس بزرگ است. چرا به محض شنیدن این خبر نگفتید: ما حق بازگو کردن آنرا نداریم، سبحان الله! این بُهتانی بزرگ است. خدا شما را هشدار می‌دهد که اگر اهل ایمان هستید بار دیگر مرتکب چنین کاری نشوید.
 

۵- تهدید شدید کسانی که شایعه پراکنی ناموسی می‌کنند

نور ۱۹- إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ ۚ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

کسانی که دوست دارند در میان اهل ایمان شایعات زشت پراکنده شود، عذابی دردناک در دنیا و آخرت (در انتظار) دارند؛ (حکمت آنرا) خدا می‌داند و شما نمی‌دانید
 

۶- حمایت از کنیزان (اسیران جنگی) در تحمیل روسپیگری

نور ۳۳ - ....وَلَا تُكْرِهُوا فَتَیَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّنًا لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ۚ وَمَنْ یُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِیمٌ

...و زنان اسیری را که در اختیار شما هستند، اگر قصد پاکدامنی دارند، بر روسپیگری وادار نکنید تا به منافعی مادی دست یابید. هر که آنان را به اینکار مجبور کند، خداوند پس از چنین اجباری آمرزگاری است مهربان.

حمایت از کسانی که هیچ حامی جز خدا ندارند و در چنگال گرگانی گرسنه گرفتارند، شرط عدالت ورزی است وگرنه حساسیت نسبت به خودی و دفاع از او که نیازی به تقوا ندارد! تاریخ بشر شاهد تجاوزات فراوانی به نوامیس شکست خوردگان بوده که نمونه و ننگ اخیرش هزاران تجاوزی بود که دامن صِرب‌ها را در اشغال سرزمین‌های اسلامی در بوسنیا گرفت.
 

۷ - مالکیت قائل شدن برای زن

به رسمیت شناختن حق مالکیت زن و برخورداری او از سهم‌الارث در دنیای غرب، تماماً محصول مدرنیته و تحولات سیاسی اجتماعی آن دیار در قرن بیستم است. اما چنین حقی چهارده قرن قبل در یکی از عقب افتاده‌ترین مناطق زمین که بیش از همه به زنان اجحاف می‌کردند، و حتی خود زن و اموالش را نیز به ارث می‌بردند، مطرح شده است. آنهم با شرح و تفصیل دقیق نسبت به هرآنچه از درگذشتگان می‌رسد:

نساء ۷- لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ ۚ نَصِیبًا مَفْرُوضًا 

برای مردان نصیبی است از آنچه والدین و نزدیکان باقی می‌گذارند و برای زنان نیز نصیبی است از آنچه والدین و نزدیکان باقی می‌گذارند، بهره‌ای معین. خواه کم باشد، خواه زیاد!

درست است که در موارد معینی سهم ارث دختران نصف سهم پسران است، اما این تقسیم بندی در روزگاری که زنان هیچ وظیفه‌ای در اداره مالی زندگی نداشتند و مهریه نیز دریافت می‌کردند، تابع نظام اقتصادی موجود بوده است، نه فرو کاستن از ارزش ذاتی زن. کما آنکه اگر شخص متوفی فرزند داشته باشد، سهم پدر و مادر (زن و مرد) مساوی خواهد بود.
 

۸ - ابطال طلاق لفظی و تهدید مردان به تکرار آن

در دوران جاهلیت وقتی مردی از همسرش به شدت عصبانی می‌شد، با گفتن جمله‌ای که او را از نظر نـَسَبی به مادرش مربوط می کرد! همسر خود را در معرض جدائی همیشگی قرار می‌داد. قرآن در چند آیه این رسم جاهلانه را ابطال کرده و مردانی را که چنین سخنی را تکرار کنند شدیداً تهدید کرده است: باید برده‌ای آزاد کنند، اگر نیافتند، دو ماه پی در پی روزه بگیرند، اگر نتوانستند ۶۰ گرسنه را سیر کنند! تا بعد از این مراقب زبانشان باشند:

مجادله ۲ تا ۴- الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسَائِهِمْ مَا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ ۖ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ ۚ وَإِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْكَرًا مِنَ الْقَوْلِ وَزُورًا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ . وَالَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا ۚ ذَٰلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ . فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا ۖ فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّینَ مِسْكِینًا ۚ ذَٰلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ۚ وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ ۗ وَلِلْكَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ 
 

۹- حجاب برای حفاظت زن در روزگار نا امنی

احزاب ۵۹ - یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ ۚ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ ۗ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا. اِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا یُجَاوِرُونَكَ فِیهَا إِلَّا قَلِیلًا 

ای پیامبر، به همسران و دختران خود و زنان مؤمنان بگو: روسری‌های خویش را بر خود فرو پوشند تا به متانت و وقار شناخته شوند و مورد آزار (هرزگان) قرار نگیرند؛ و (در کوتاهی‌های گذشته) خداوند آمرزگار مهربان است. اگر این دورویان و بیمار‌دلان (مزاحمان نوامیس مردم) و شایعه سازان در شهر، دست بر ندارند، تو را بر دفع آنان بر می‌انگیزیم، آنگاه جز مدت کوتاهی در همسایگی تو نپایند (از شهر اخراج خواهند شد).

همان طور که ملاحظه می‌کنید، بر خلاف رویه معمول در جمهوری اسلامی، نه تنها در قرآن هیچ کیفری دنیائی در باره بی‌حجابی نیامده و بی‌حجابان تهدید نشده‌اند، بلکه تنها تهدیدی هم که در قرآن موجود است، علیه مردن لاابالی و مزاحمین بانوان است.
 

۱۰- مهریه حقی ثابت برای زنان

مهریه از حقوق مسلم بانوان است که هنگام ازدواج از طرف مرد باید پرداخت گردد، چه مسلمان باشد، چه اهل کتاب و یا کنیز (در روزگار گذشته). توصیه مؤکد قرآن به پرداخت مهریه در حدی است که به نظر می‌رسد جزء لاینفک عقد بوده و بدون آن، مگر با رضایت زن، ازدواج باطل است.

از ۶ موردی که موضوع مهریه با عناوین: "صَدُقات" و " اُجُور" در قرآن آمده است (۱)، در ۲ مورد حلالیت عقد را با جمله: "... إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ" (هرگاه مهریه آنان را پرداختید)، مشروط به پرداخت مهریه کرده است (۲)، یکبار آنرا واجب شمرده (۳): فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً (مهریه آنان را به عنوان فریضه‌ای بپردازید) و یکبار نیز مقدار آن را متناسب با عُرف جامعه تعیین کرده است (۴): ".... وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ". آنچه از نظر قرآن مهم است، پرداخت مهریه با میل و رغبت و شوق و شیرینی (همچون عسل) است. نگاه کنید به تمثیل قرآنی زیر:

نساء ۴- وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً ۚ فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِیئًا مَرِیئًا

مهریه‌های زنان را همچون نحل (زنبوری که شهد گل را به عسل تبدیل و به رایگان تقدیم می‌کند) بپردازید. اما اگر خودشان با رضایت خاطر از بخشی از آن صرفنظر کردند، گوارا و نوش جانتان باشد! 
 


۱- نساء۴، ۲۴، ۲۵، مائده ۵، احزاب ۵۰، ممتحنه ۱۰

۲- مائده ۵ و ممتحنه ۱۰

۳- نساء ۲۴

۴- نساء ۲۵




سه شنبه 16 خرداد 1391

گرانى نان و ارزانى جان !

سه شنبه 16 خرداد 1391

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

گرانى نان و ارزانى جان !


 فاجعه هولناك قتل دختری ۱۷ ساله توسط پدری ۵۳ ساله با همكاری خواهر بزرگتر و همدلی بقیه اعضای خانواده ! پرده از عمق آسیب های اجتماعی و فقر فرهنگی و اخلاقی اقشاری از مردم میهن ما برداشت و نشان داد چقدر احساس و عاطفه ها آسیب دیده و چقدر ارزش آدمی و جان او ، به رغم همه گرانی ها ، ارزان شده است !

در این جنایت تكان دهنده كه نیمه اردیبهشت ماه جاری در اصفهان اتفاق افتاد ، عوامل متعددی نقش داشت؛ از آتش هوسِ داماد خانواده گرفته ، كه اینك دل در گروی عشق خواهر كوچكتر بسته بود ، تا كینه و حسادت خواهر بزرگتر و جهل و تعصب كور پدر كه با خود فریبی جاهلانه در حفاظت از آبرو و شرافت خانواده در برابر حرف و حدیث های همسایگان قساوت بزرگی را به خیال غیرت ورزی مرتكب شد .

این مسئله از جهات عدیده ای قابل بررسی است كه بعضاً به نظر این قلم رسیده است:
 

۱-ضرورت قانونمندى مناسبات اجتماعى و خانوادگى

حریم های اخلاقی و دینی كه سالیانی میان محارم تا حدودی رعایت می شد ، به رغم همه تبلیغات و ترفندهای حكومت فقهی و گشت و گرفتن های انتظامی ، به شدت شكسته شده و بی بند و باری در مناسبات خانوادگی به بیمار دلان هوس باز میدان گسترده ای داده است . و گرنه كِی یك داماد چنین جرأت و جسارتی پیدا می كرد كه خواهر زن نوجوانی را به مدت ده روز برباید ! آنگاه تقاضای تبدیل همسر هم بكند و خانواده اش نیز بر این هوس مدافع باشند ؟
 

۲- ضرورت درمان بیمارى خشم و خشونت

اعترافات پدر و سایر اعضای خانواده ، موقعی دلخراش تر و جگر سوزتر می شود كه سخن از ملایمت و مظلومیت دختری كه در اوج احساسات و عواطف نوجوانی قربانی این فریبكاری شده به زبان می آورند:

« از همان ساعت او را كتك زدم ، طفلك صدایش در نیامد و تنها می گفت من چه باید بكنم ؟» . . . « در كنارش نشستم و گفتم : یا تو باید بمیری یا من تا از این وضع رقت بار خلاصی پیدا كنیم ، او پیشانی مرا بوسید و گفت . . . اگر قرار است كسی از دنیا بود من هستم . . . شب به كندی می گذشت . بارها نشستم و به چهره معصومش خیره شدم . هنگام اذان صبح مانند هر روز بیدار شدم و به بالای سرش رفتم . خواهرش را نیز بیدار كردم . حرفهای آخر بین ما زده شد . برای آخرین بار گفتم بین من و تو یك نفر باید زنده بماند و فرزانه به آسودگی خوابید و خود را داوطلب مرگ كرد . برای آخرین بار صورتم را بوسید و من هم با او وداع كردم ، دستهایش را در دست خواهرش گذاشتم و بعد با دستمال . . . 
مقاومتی نكرد . در این دقایق همه بیدار بودند و هركدام در گوشه ای از خانه نشسته بودند . . . »

تنها خانواده این نوجوان فریب خورده نبود كه گره ناشی از مشكلات اجتماعی و خانوادگی خود را می خواستند به شیوه « زود و زور و ضربتی » ! بگشایند ، « كاربرانی » هم كه با اظهار نظر خود به دنبال ستون خبری اینترنتی خواستار اعدام سریع و قاطع جوان هوسباز بودند متوجه نیستند كه اگر كیفر « هوسرانی » مرگ باشد ، در شهر هر آنچه هست گیرند ! 

عده ای هم به حق نگران اند مبادا با ملاحظات فقهی آقایان و حق ولایتی كه برای پدر قائل هستند ، قاتل قساوت پیشه از مجازات قتل رهائی یابد و چنین استثنائی چراغ سبزی برای غیرت ورزی های آینده و خط قرمزی بر حقوق فرزندان باشد . مهم تر از همه ، باید دید چرا در میان ملت مظلوم و ملایم و سازگار ما خشم و خشونت این چنین خانه كرده و خنده و خرمی و خدا دوستی از خرابه ها رخت بر بسته است؟!
 

۳-ضرورت تغییر دیدگاه «یك بام و دو هوا» !

« ادوارد براون » در سفر نامه « دو سال در میان ایرانیان » ، در آن روزگاری كه هنوز شهرهای ما لوله كشی آب آشامیدنی نداشت و مردم از طریق جوی كوچه و برزن « آب انبارهای » خود را پر می كردند ، نكته ظریفی را درباره اخلاقیات ما نوشته بود . به گفته او ؛ معنای جوی آب برای هر ایرانی بر حسب آنكه قبل یا بعد از خانه او قرار گرفته باشد متفاوت است ؛ جوی بالا دست باید همواره تمیز و پاك باشد و كسی حق ندارد آنرا آلوده كند ، اما خالی كردن سطل زباله و شستن كهنه بچه و . . . در جوی پائین دست اشكالی ندارد!

آیا فكر نمی كنید این غیرت ورزی های ناموسی نسبت به دختران و حساسیت ورزیدن روی پاكی آنان و بی تفاوتی نسبت به هر كثافت كاری پسران ریشه در همان خودخواهیهای تاریخی و پیشینه « مرد سالاری » دارد؟

چه فرق میكند كه ناموس یك فرد مورد تعرض پسر همسایه قرار گیرد ، یا ناموس همسایه او توسط پسر آن فرد ؟ مگر بنی آدم اعضای یك پیكر نیستند ؟ 

به احتمال قریب به یقین ، اگر به جای فرزانه مقتول ، برادر او نسبت به دختر همسایه چنین ستمی را روا داشته بود ، پدر سنگدلش ، همچون خانواده داماد هوسباز ، امروز مدافع پسرش بود و احساس غیرت ورزی هم نمی كرد !

آیا همان قدر كه به دختران توصیه عفت و نجابت می شود و از فریب و فساد افسار گسیختگان جامعه هشدارشان می دهند ، به پسران هم هرگز توصیه می شود نگاه ناپاك به ناموس دیگران نداشته و با شرافت كسی بازی نكنند ؟

در حالیكه در كتاب دینی مسلمانان به هردو جنس ( زن و مرد ) گفته اندام جنسی خود را بپوشانند (۱) ، به هردو گفته چشم چرانی نكنند (۲) ، هر دو طرف را از هم جنس بازی هشدار داده (۳) ، كیفر هر دو جنس را در فحشای علنی مساوی قرار داده  (۴) ، . . . و اصلاً زن و مرد را یك انسان در دو جلوه معرفی كرده است 
 

۴-ضرورت تبدیل تشریفات و آداب دینى به اخلاق و ایمان واقعى

از گزارش خبری چنین بر می‌آید كه این جنایات در خانواده‌ای از طبقه سنتی و محافظه كار شهر مذهبی اصفهان رخ داده و پدر خانواده اهل مسجد و نماز و زیارت بوده است !

این هم بُعد دیگری از فاجعه فرهنگی جامعه ماست . وقتی اصل و اساس دین كه ایمان و اخلاق وعمل صالح است فراموش گردد و همه هم و غم ها و هنر و همت ها معطوف به تظاهرات دینی و تشریفات ، بزرگداشت ها و سوگواری های خالی از آموزش و آگاهی بخشی از اخلاق و عملكرد اسوه های ایمانی باشد ، برای قاطبه مردم چه ملاك و معیاری برای تصمیم گیری در این دو راهی های سخت زندگی می ماند ؟ وقتی قرآن كه قلب معنوی اسلام است در جامعه به ظاهر مذهبی از طپش افتاده و تنها قالب های فقهی و سیاست های قومی قدرت طلب و تمامیت خواه رونق یافته ، چه گره ای از آسیب های اجتماعی و دینی گشوده می گردد ؟ با ضوابط فردی فقهی در فروع شریعت ،كه در قرون گذشته شكل گرفته ، چگونه می توان مشكلات شهرهای میلیونی امروز را حل كرد ؟ مشكل اساسی ، از زاویه حقوقی و احكام كیفری به دین نگریستن است كه همه فسادها را فقط در روابط جنسی ، آنهم عمدتا در مورد زنان ، می بینند و فسادهای اساسی تر همچون فقدان آزادی و عٍدالت ، بداخلاقی ، رشوه ، خود خواهی ، خیانت و ... فراموش می شود . 

این پدر جاهل و غافل اگر یك باركتاب دینی خود را خوانده بود ، می فهمید كه هرگز در این متن كیفر مرگ ، مگر در قصاص قتل ( آنهم در شرایطی خاص ) ، مجاز شمرده نشده و حداكثر تنبیهی كه برای زن و مرد زناكار (۵) ، كه كارشان زناست ( نه خطای موقت و نا خواسته یك نوجوان ) قائل شده ، صدتازیانه است آن هم در صورتیكه در ملأ عام انجام شده و چهار شاهد عادل ناظر بوده باشند ! یعنی موكول كردن تنبیه به امری تقریباً محال ! برای پیش گیری و هشدار به منحرفان تا حریم اجتماع را پاس دارند . وگرنه مادام كه چنین فسادی علنی نشده است ، از آنجائیكه ضرر « اشاعه فحشاء » و انتشار خبر آن به دلیل ریختن قباحت عمل و آسیب اخلاقی كه به جامعه وارد می كند ، بدتر و گناه آلودتر از « اصل فحشاء » می باشد ، مصلحت بر آن است كه در همان خانه حل و فصل شود و امری كه مربوط به روابط خصوصی زن و مرد است به بیرون درز نكند .

امّا مسئله « سنگسار » زنان شوهر داری كه مرتكب فحشاء می شوند ، حكمی است كه از « تورات » و یهودیان مسلمان شده در صدر اسلام وارد كتابهای فقهی و تفسیری مسلمانان شده و هرقدر هم حدیث و روایت برای آن نقل كنند ،مسلماً كوچكترین سند قرآنی ندارد .

تفاوتی هم كه میان كیفر زنای محصنه و غیر محصنه ( زنان شوهر دار و بی شوهر ) قائل شده اند ، و برای اولی سنگسار و برای دومی تازیانه را تعیین می كنند نیز امری صددرصد فقهی است كه دیدگاه تاریخی و مصلحت جوئی برخی از فقیهان مسلمان را نشان می دهد و چنین دیدگاهی ، استنباطی بشری تلقی می شود .

آنچه در قرآن (آیه ۴ سوره نساء) درباره وقوع فحشاء میان زنان (شوهر دار) در خانواده بیان شده (۶) ، «نگهداری آنها در خانه برای محدود كردن و مراقبت و اصلاح آنهاست تا با گذشت زمان خداوند راه حلی برای آنان بگشاید.»

به قول مرحوم طالقانی در تفسیر « پرتوى از قرآن » :

« تا اگر گرفتار بحران غریزه شده ، شاید دوره آن بگذرد و فروكش كند و اصلاح شود . یا عواطف مادری و مسئولیت اولاد او را به خود آورد ، یا اگر گرفتار وسوسه و علاقه به مردی شده ، آن شخص اصلاح یا منصرف شود یا بمیرد و همچنین . . . هر علتی كه این زن را به فحشاء كشانده از میان برود ، و در نهایت، بیدار شدن وجدان ایمانی و توبه و برگشت . . . »

باز هم به قول ایشان :

« در خانه نگه داشتن زنی كه دچار انحراف شده ، تا اصلاح شود ، مرحله ابتدائی است و باید پنهان باشد و اگر ( عمل زنا ) آشكار و علنی اثبات شد ( با شهادت ۴ شاهد از فحشائی در ملأ عام ) باید در دیدگاه عمومی صدتازیانه بخورد . . . »

همانطور كه ملاحظه می كنید ، كیفر فوق كه بسیار ملایم تر از رفتار معمول در بسیاری از جوامع در طول تاریخ است ، برای همسرانی است كه با بی بند و باری خود اساس خانواده را در معرض آسیب قرار دادهاند ، در حالیكه مسئله نوجوان ۱۷ ساله به مراتب از این هم سبك تر بوده است ، نه همسر و فرزند و تعهدی به كسی داشته ، نه به اختیار و اراده خود ربوده شده ، نه قصد تكرار داشته و نه شاهدی در این ماجرا ، چهار شاهد یا حتی یكنفر ! وجود داشته است.

بازهم به گفته مرحوم طالقانی در تفسیر آیات سوره نساء ( ص ۱۱۱ ج ۶ پرتوی از قرآن ):

« همینكه با توبه پاك و اصلاح شدند و صلاحیت یافتند ، اندیشه مؤمنان نیز باید از بدبینی و آزار و سرزنش به آنان پاك شود و . . . از آزار و تعرض به آنان روی بتابند و به آنان روی خوش و پذیرش بنمایانند ، چه خداوند بس توبه پذیر و مهربان است ».

امّا در اعترافات پدر این نوجوان می خوانیم :

« دخترم قبل از مرگ بارها عذر خواهی كرد و اشتباهاتش را گوشزد نمود » .
« دختر جوان در سكوت دست خواهر بزرگترش را گرفت و اجازه داد تا پدر او را به كام مرگ بكشاند »

به راستی برای توبه و تغییر مسیر چه شاهدی قابل استنادتر از این سخنان لازم بوده است و چرا یك فرد متكی به مناسك صوری دینی باید این مقدار بی خبر از اصول اولیه دین خود باشد ؟

در این ماجرا ، نه تنها خشم و خشونت و خون و خانه خرابی ، نا بجا و خسارت بار بوده ، بلكه توصیه به زندان و حبس ابد برای مقصرین این ماجرا هم راه حلی كارساز و پیشگیرانه از تكرارش نیست . باز هم به قول طالقانی:

« قوانین و محكومیت به زندان در كشورهای اسلامی به ناچاری و تقلید آمده كه با صرف این همه نیروهای انسانی و مادی ، نتیجه مطلوبی در تخفیف جنایات به بار نمی آورد . وقت ها و استعدادها و مخارجی كه صرف یك سارق و قاتل می شود ، از دستگاه های اجرائی و قضائی و زندان ، به حساب نمی آید . هزاران برابر مالی كه سارق ربوده ، ملتی باید مالیات آن را بپردازد و بار افراد معطلی را به دوش بكشد . و با همه اینها دزد در مكتب زندان ماهرتر و شقی تر می گردد . در زمان پیامبر اكرم ( ص) و خلفاء اولین، زندان و زندانی سراغ نداریم . پس از آن زندانها مخصوص مخالفان حكام شد در حالی كه در اسلام مخالفت با حكومت جرم نیست ، مگر آنكه مخالف ، مرتكب قتل و غارت و هتك گردد.» 


۱ - نور ۳۰ و ۳۱

۲ - نور ۳۰ و ۳۱

۳ - نساء ۱۶

۴- نور ۲ تا ۱۰

۵- به تشخیص آیت الله طالقانی در ص ۱۰۷ ج ۶ تفسیرپرتوی از قران

۶- به قول مرحوم طالقانی ، وصف اسمی « الزانیه و الزانی » دلالت بر تلبس و ثبات صفت « زناكار ، زناكاری » دارد ولی « فاحشه » معنای عام دارد ، نه همین كار زنا . . . » با این تبیین معلوم میشود « زناكاری » عملی آگاهانه و با اختیار تصمیم و تكرار است و میان این امر با خطای نا خواسته جوانی كه در طوفان احساسات گرفتار آمده تفاوت دارد .

_________________________

عبدالعلی  بازرگان




سه شنبه 16 خرداد 1391

Why Is Woman’s Inheritance Half That of Man

سه شنبه 16 خرداد 1391

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

?Why Is Woman’s Inheritance Half That of Man

Rights of Women in Islam

Hypothesis

In proportioning inheritance the Qur’an has appropriated men’s inheritance to be twice that of women, and thus has instigated a major injustice and disservice towards half the humanity and that it may be this biased judgment that has been the source of so much humiliation for women in the eyes of men in Islamic societies

The above opinion is usually expressed by women in religious discussions and it seems that this question is on the minds of many. What is for certain is that no part of any social, cultural, and religious system can be evaluated in abstract from the rest of the system. Inheritance too, is one of the components of the Islamic legal system which has to be considered with respect to the rest of the legal system and in relation with the decrees and edicts of this system. It is obvious that legal systems and responsibilities are always defined based on the natural needs and necessities of life and they are not necessarily one and the same.

In general, you may spend more money for your child who is in college and allocate much higher budgets for and his education and travels to and from college than for the one who is at home and may be more dependent on you. It is obvious that the amount of money parents allocate for their children, although they love all of their children to the same extend, is not the same and is dependent on their monetary needs and situation.

In the family of God, the woman has no obligation to provide for the living expenses of her family, and her own expenses are totally the responsibility of the man of the family; so much so that she can claim remuneration for any house work she performs, even for breast feeding her own child! In addition, at the time of the wedding, the man has the responsibility to generously offer to his wife the dowry (1) which is the result of husband’s savings and hard work of many years prior to marriage. Fundamentally speaking, the issue of dowry as a promise for marriage, an insurance in case of divorce, or any other title one wishes to place on it, is considered to be one of the main pillars of marriage in Islam. Giving presents and spending money for one’s wife is considered to be part of the responsibilities and virtues of generous men. In such a system where all the expenditures are the responsibility of the man, and where the woman can save or invest all the money she makes, is it justified that they should both receive equal shares of inheritance? Is it not true that the man’s share is to be spent on family living expenses, and in the end it is returned to the wife and children? This should leave no room for complaining. Now, if some men do not perform their duties according to God’s word and do not respect women’s rights, what has this to do with God’s religion? Lack of respect for one’s spouse can be a mutual event and should not be blamed on religion.

In Western countries there is neither dowry nor distinction between a woman’s house chores and her professional career. Women too, work full time in order to make the premiums on homes, automobiles, etc. It is natural therefore, that in such a regime inheriting half as much as the male would not seem justified. One has to search for justice in this type of lifestyle, even though in reality this is not a fair situation for women. The woman’s share of inheritance, which on the one hand, has the responsibility of running the house in addition to raising her children, and on the other hand, has to keep a profession outside of the house, may have to be twice that of the male. Do western men agree with this notion? Instead of complaining about the Islamic system of justice which has designated men as the provider of financial needs of women for which service men ask women for their dedication to their husbands, i.e., chastity, one has to hold western man responsible for not providing a just compensation for women. The financial responsibility of man is reciprocated for by woman’s dedication to her husband, i.e., by keeping her chastity.

 





جمعه 5 خرداد 1391

راز دوام حافظه زندگی

جمعه 5 خرداد 1391

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

راز دوام حافظه زندگی


اخیراً "استیون هاوکینگ" فیزیکدان و فضاشناس معروف بریتانیائی در مصاحبه‌ای اختصاصی با روزنامه گاردین گفته است: "مغز مثل کامپیوتری است که با از کار افتادن قطعاتش از حرکت باز خواهد ایستاد. چیزی به عنوان بهشت و یا حیات پس از مرگ وجود ندارد. این یک داستان افسانه‌ای برای کسانی است که از تاریکی مرگ می‌هراسند".

ایشان سال گذشته در کتاب "طرح عظیم" خود نوشته بود: "برای توضیح عالم هستی نیازی به وجود یک آفریدگار مطلق نیست". قبل از آن نیز در کتاب "تاریخ فشرده‌ای از زمان" که در سال ۱۹۸۸ چاپ شد و حدود ۱۰ میلیون نسخه به فروش رسید، گفته بود: "اگر دانشمندان بتوانند محاسبات و فرضیه‌های لازم برای توضیح هر پدیده و ماده موجود در هستی را کشف و تنظیم کنند، در آن صورت بشر خواهد توانست فکر خدا را بخواند".

هرچند این سخنان تازگی ندارد و از زمانی که پیامبران رستاخیز را مطرح کردند، اکثریت معاصرینشان آن را انکار می‌کردند، اما معروف و مشهور بودن شخصیت‌ها، همواره سایه‌ای برسخنشان در تأیید یا تکذیب موضوعات می‌افکند. همچنانکه در حوزه‌های علمیه دینی، سخن فقیهی مشهور در قرن‌های گذشته، "قول مشهور" نامیده شده و سدّ راه طلبه‌ها برای تحقیق و نوآوری می‌باشد، درحوزه‌های علوم دانشگاهی نیز "قول مشهور" هرچند برای دانشمندان اعتباری ندارد، اما برای مردم عادی که تنها با نظریات آنها آشنا می‌شوند و علم را از سرچشمه اشخاص، نه اندیشه آزاد می‌جویند، آفت بزرگی است.

استیون هاوکینگ البته دانشمند بزرگ و افتخاری برای بشریت است که تئوری‌های ارزنده‌ای در باره کهکشان‌ها و سیه‌چاله‌ها ارائه کرده است، شک نیست سخن او در این زمینه‌ها صلابت وسنگینی علمی دارد، اما اظهار نظرهایش در اموری که فاقد تخصص است، به خصوص در مأوراء فیزیک، همانقدر ارزش و اعتبار دارد که سخن بقیه مردم.

استیون هاوکینگ از کار افتادن مغز را پایان همه چیز می‌داند اما علم ژنتیک که خود نیز در پایان مصاحبه‌اش آنرا تقدیس کرده است، چیز دیگری می‌گوید. مصاحبه‌گر از ایشان می‌پرسد: "رسالت انسان چیست و آدمی چگونه باید زندگی کند؟" او به شگفتی‌های معادلات پایه‌ای علم فیزیک اشاره کرده و دستاوردهای علمی در شناخت دوگانگی DNAرا رسالت و ارزش زندگی بشری می‌داند.

جا دارد نگاهی به همین کشفیات اخیر در ملکول (DNA) بکنیم و ببینیم این کشفیات دلالت بر بقای ماده و اطلاعات در آن می‌کند یا با مردن مغز همه چیز به فنا می‌رود.

همه می‌دانیم که «دی اِن اِی» که مخفف «دزوکسی ریبونوکلئیک» (Deoxyribonucleis Acid) است نوعی اسید نوکلئیک می‌باشد که دارای دستورالعمل‌های ژنتیکی است برای کارکرد و توسعه بیولوژیکی موجودات زنده با ساخت پروتئین و دیگر مولکول‌های مورد نیاز. قسمت‌هائی از DNA که اطلاعات را با خود حمل می کنند «ژن» نامیده می‌شوند.

برای نخستین بار "اروین شرودینگر" Erwin Schrodinger یکی از پدران و پایه گذاران کوانتوم فیزیک که جایزه نوبل را نیز دریافت کرد، با شگفتی و حیرت از ثبت و ضبط معجزه‌آسا، محکم و دائمی اطلاعات در ساختمان DNA خبر داد. شرودینگر می‌گفت که علت این استحکام ژنتیکی نمی‌تواند فقط در اتصالات شیمیائی ساده باشد، بلکه رازی وجود دارد که ناشناخته است. 

اخیراً دانشمندان زیست‌شناس تأثیر کوانتوم فیزیک بر این ملکول و راز این محافظ اطلاعات ژنتیکی را که برای هرموجودی منحصر به فرد است کشف کرده‌اند. این اطلاعات در طول زندگی یک موجود زنده همواره در دسترس آن بوده و در طی نسل‌های بعد تغییر نمی‌کند. در واقع این ملکول در طی ۳ میلیارد سال گذشته همچون کامپیوتری با شارژ دائمی طبیعت درحال ذخیره سازی اطلاعات بوده است.

دانشمندان چندی پیش کشف کرده بودند که ذرات زیر اتمی با مکانیسم ناشناخته‌ای با هم در ارتباطند (Intrication) به طوری که اگر دو ذره را از یکدیگر دور کنیم، هر عملی که روی هر ذره انجام دهیم ، ذره دیگر هر چند به فاصله زیاد بلافاصله عکس العمل نشان می‌دهد! به گونه‌ای که انگار هر دو یکی هستند. اخیراً کشف کرده‌اند که در ملکول DNA این خاصیت باعث به هم چسبیدن و متصل شدن همه واحدهای سازنده این ملکول (اجزاء ساختمان معروف مارپیچ دو رشته‌ای) می‌باشد.

اگر ملکول DNA را به صورت شماتیکی نگاه کنیم، از ۲ رشته به هم پیوسته مارپیچی تشکیل شده که توسط اتصالاتی به هم مربوط هستند. دانشمندان به این نتیجه رسیده‌اند که ابرهای الکتریکی بین این اتصالات در حرکت بوده و با شارژهای مثبت هر دو رشته، همه اجزاء این ملکول را، طبق همان قانون ارتباط ذرات زیر هسته‌ای با هم همچون یک تن مرتبط می‌سازد و در ضمن با ابرهای الکتریکی ملکول‌های همسایه نیز ارتباط دارند و با هم عمل می‌کنند.

دانشمندان زیست شناس به این نتیجه رسیده‌اند که اگر ساختمان ملکول DNA، غیر از حالت مارپیچی بود، اتصال الکتریکی بین اجزاء، که چنین استحکامی در حفظ اطلاعات داشته و همه اجزاء مجموعه را در نظام کوانتوم فیزیک مرتبط و مطلع از هم می‌کند، هرگز ممکن نمی‌شد. ابرهای الکتریکی همیشه در حال اتصال به شارژهای مثبت ملکول DNAبوده و همچون یک کنسرت با نوسان و ارتعاش خود نقش قلب ملکول را ایفا می‌کند. 

در قرآن ۱۰ بار (عدد تمام) کلمه ریب در مورد قیامت مطرح شده است. (۱) یکبار شک و تردید مردم را با جمله: "ان کنتم فی ریب من البعث" (اگر در مورد رستاخیز شک دارید) آنرا مطرح کرده و ۹ بار برقطعی و بدون شک و تردید بودن رستاخیز را با جمله: "لاریب فیه" تأکید کرده است:

چهار بار جمله: "ان الساعه لاتیه لاریب فیه" (ساعت قیامت حتما آینده است و شکی در آن نیست)، چهار بارجمله: "لیجمعنکم الی یوم القیمه لاریب فیه" (حتما شما را به سوی قیامتی که شکی در آن نیست جمع می‌کنیم) ، یکبار نیز با جمله: "جعل لهم اجلا لاریب فیه" (برای آنها اجلی قرار دادیم که شکی در آن نیست). 

در این نوشته تنها به دو مورد از موارد فوق اشاره می کنیم:

سوره حج آیات۵ تا ۸
یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنْكُمْ مَنْ یُتَوَفَّىٰ وَمِنْكُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَیْلَا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا ۚ وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لَا رَیْبَ فِیهَا وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُنِیرٍ 

اى مردم! اگر در رستاخیز شك دارید، (به این نكته توجه كنید كه:) ما شما را از خاك آفریدیم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از «مضغه‏» ( چیزى شبیه گوشت جویده شده)، كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل؛ تا براى شما روشن سازیم (كه بر هر چیز قادریم)! و جنین‏هایى را كه بخواهیم تا مدت معینى در رحم (مادران) قرارمى‏دهیم؛ (و آنچه را بخواهیم ساقظ مى‏كنیم؛)بعد شما را بصورت طفل بیرون مى‏آوریم؛ سپس هدف این است كه به حد رشد وبلوغ خویش برسید. در این میان بعضى از شما مى‏میرند؛ و بعضى آن قدر عمر مى‏كنند كه به بدترین مرحله زندگى (و پیرى) مى‏رسند؛ آنچنان كه بعد از علم و آگاهى، چیزى نمى‏دانند! (از سوى دیگر،) زمین را (در فصل زمستان) خشك و مرده مى‏بینى، اما هنگامى كه آب باران بر آن فرو مى‏فرستیم، به حركت درمى‏آید و مى‏روید؛ و از هر نوع گیاهان زیبا مى‏رویاند! این بخاطر آن است كه (بدانید) خداوند حق است؛ و اوست كه مردگان را زنده مى‏كند؛ و بر هر چیزى تواناست. و اینكه رستاخیز آمدنى است، و شكى در آن نیست; و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها هستند زنده مى‏كند. و گروهى از مردم، بدون هیچ دانش و هیچ هدایت و كتاب روشنى بخشى، درباره خدا مجادله مى‏كنند! 

سوره غافر آیات ۵۷ تا ۵۹
لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ وَمَا یَسْتَوِی الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِیرُ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَلَا الْمُسِیءُ ۚ قَلِیلًا مَا تَتَذَكَّرُونَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِیَةٌ لَا رَیْبَ فِیهَا وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یُؤْمِنُونَ 

آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها مهمتر است، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند. هرگز نابینا و بینا یكسان نیستند؛ همچنین كسانى كه ایمان آورده، و اعمال صالح انجام داده‏اند با بدكاران یكسان نخواهند بود؛ اما كمتر متذكر مى‏شوید! وز قیامت به یقین آمدنى است، و شكى در آن نیست؛ ولى اكثر مردم ایمان نمى‌آورند.
 


۱- آل عمران ۲۵، نساء ۸۷، انعام ۱۲، اسراء ۹۹، کهف ۲۱، حج ۵ و۷، غافر ۵۷ و۵۹، جاثیه ۲۶ و۳۲

 




یکشنبه 20 فروردین 1391

ده پایه اعتقادی در جایگاه "زن در قرآن" از نگاه عبدالعلی بازرگان

یکشنبه 20 فروردین 1391

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee


`


۱- منشاء واحد داشتن در خلقت

در تورات (سِفر پیدایش) آمده است:

" خداوند فرمود: "شایسته نیست آدم تنها بماند. باید برای او یار مناسبی به وجود آورم" ...آنگاه خداوند آدم را به خواب عمیقی فرو برد و یکی از دنده‌هایش را برداشت و جای آن را با گوشت پر کرد، و از آن دنده زنی سِرشت و او را پیش آدم آورد...

بسیاری ازمسلمانان نیز تحت تأثیر این قصه، تصور می‌کنند زن از دنده چپ مرد آفریده شده است! اما قرآن به روشنی بیان کرده است که هر دو منشاء حیاتی (سلول اولیه) واحدی داشته‌اند. از نظر قرآن زن و مرد در بازتاب توحید، هردو از یک گوهراند و در آفرینش یکسانند:

نساء ۱- یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِیرًا وَنِسَاءً ۚ

اى مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید! همان كسى كه همه شما را از یك جان (سلول اولیه) آفرید؛ و همسر او را (نیز) از جنس او قرار داد؛ و از آن دو، مردان و زنان فراوانى (در روى زمین) منتشر ساخت....

اعراف-۱۸۹ هُوَ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْكُنَ إِلَیْهَا.....

او خدایى است كه (همه) شما را از یك فرد آفرید؛ و همسرش را نیز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بیاساید
 

۲- زن و مرد هر دو برای آرامش یکدیگر قرار داده شده اند

معمولا چنین تصور می‌شود که زن وظیفه دارد شوهر خویش را که خسته از کار سخت روزانه بر می‌گردد، با حسن خدمتش آرامش ببخشد. اما قرآن این وظیفه را به عهده هر دو گذاشته و چنین مهر و محبتی را از نشانه‌های وجود خدا شمرده است:

روم۲۱- وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِی ذَٰلِكَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ

و از نشانه‌‏هاى او اینكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفرید تا در كنار آنان آرامش یابید، و در میان‌تان مَوَدَّت و رحمت قرار داد؛ در این نشانه‏هایى است براى گروهى كه تفكر مى‏كنند!

ظاهراً ضمیر "الیها" در آیه فوق، که مونث است، کسانی را به اشتباه انداخته و تصور کرده‌اند فقط زن باید آرام بخش مرد باشد. در حالی که این ضمیر به کلمه "نفس" که مونث مجازی است بر می‌گردد.
 

۳- اسطوره "گناه نخستین"!

برحسب آنچه مفسرین گذشته تحت تأثیر تعالیم توراتی (اسرائیلیات) و تلقینات یهودیانِ به اسلام گرویده گفته‌اند، گناه خوردن از میوه ممنوعه به گردن حوا می‌باشد و همو به تحریک مار! آدم را فریب داده است. در تورات به دنبال این ماجرا آمده است که:

آنگاه خداوند به زن فرمود: «درد زایمان تو را زیاد می‌کنم و تو با درد فرزندان خواهی زائید، مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت». سپس خداوند به آدم فرمود: «چون تو گفته زنت را پذیرفتی و از میوه آن درختی خوردی که به تو گفته بودم نخوری، زمین زیر لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ایام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد و...» (سِفر پیدایش بند ۳)

این داستان سمبلیک البته در قرآن نیز آمده است اما با این تفاوت که همه جا "انسان" صرفنظر از جنسیت او مطرح است و هر دو (آدم و همسرش) به طور کاملا مساوی مورد خطاب واقع شده‌اند، گوئی اصلا آدم یکی است در دو جلوه جنسی!؟

بسیار شگفت انگیز است که در سه سوره قرآن که این ماجرا شرح داده شده است، جمعاً در ۱۶ آیه ۵۰ بار!! ضمیر تثنیه (دو نفره) به کار رفته است؛ هردو مخاطب این آزمایش بودند، هردو را شیطان فریب داد، هر دو ازشجره ممنوعه خوردند، هر دو توبه کردند، و... آیا همین تأکید و تمرکز روی ضمیر تثنیه دلالت براشتراک مسئولیت مساوی آنها در همه مراحل نمی‌کند؟ نگاه کنید به ضمائر تثنیه که زیر آن خط کشیده شده است:

بقره آیات ۳۵ و ۳۶ (۷ مرتبه)
وَقُلْنَا یَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِیهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِینٍ فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ ۚ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ

و گفتیم: «اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكونت كن؛ و از (نعمتهاى) آن، از هر جا مى‏خواهید، گوارا بخورید؛ (اما) نزدیك این درخت نشوید؛ كه از ستمگران خواهید شد. پس شیطان موجب لغزش آنها از بهشت شد؛ و آنان را از آنچه در آن بودند، بیرون كرد. و (در این هنگام) به آنها گفتیم: «همگى (به زمین) فرود آیید! در حالى كه بعضى دشمن دیگرى خواهید بود. و براى شما در زمین، تا مدت معینى قرارگاه و وسیله بهره بردارى خواهد بود.»

اعراف آیات ۱۹ تا ۲۳ (۳۵ مرتبه)
وَیَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلَا مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونَا مَلَكَیْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ وَقَاسَمَهُمَا إِنِّی لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۖ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِینٌ قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ

«و اى آدم! تو و همسرت در بهشت ساكن شوید! و از هر جا كه خواستید، بخورید! اما به این درخت نزدیك نشوید، كه از ستمكاران خواهید بود!» پس شیطان آن دو را وسوسه كرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشكار سازد؛ و گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت نهى نكرده مگر بخاطر اینكه (اگر از آن بخورید،) فرشته خواهید شد، یا جاودانه (در بهشت) خواهید ماند!» و براى آنها سوگند یاد كرد كه من براى شما از خیرخواهانم. و به این ترتیب، آنها را با فریب (از مقامشان) فرودآورد. و هنگامى كه از آن درخت چشیدند، اندامشان (عورتشان) بر آنها آشكار شد؛ و شروع كردند به قرار دادن برگهاى (درختان) بهشتى بر خود، تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نِدا داد كه: «آیا شما را از آن درخت نهى نكردم؟! ونگفتم كه شیطان براى شما دشمن آشكارى است؟!» گفتند: «پروردگارا! ما به خویشتن ستم كردیم! و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، از زیانكاران خواهیم بود!»

طه آیات ۱۱۶ تا ۱۲۳(۸ مورد)
وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَىٰ فَقُلْنَا یَا آدَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا یُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰ ِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِیهَا وَلَا تَعْرَىٰ وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِیهَا وَلَا تَضْحَىٰ فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا یَبْلَىٰ فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَیْهِ وَهَدَىٰ قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا ۖ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَىٰ.

و به یاد آور هنگامى را كه به فرشتگان گفتیم: «براى آدم سجده كنید!» همگى سجده كردند؛ جز ابلیس كه سرباز زد (و سجده نكرد)! پس گفتیم: «اى آدم! این (ابلیس) دشمن تو و (دشمن) همسر توست! مبادا شما را از بهشت بیرون كند؛ كه به زحمت و رنج خواهى افتاد! (اما تو در بهشت راحت هستى! و مزیتش) براى تو این است كه در آن گرسنه و برهنه نخواهى شد؛ و در آن تشنه نمى‏شوى، و حرارت آفتاب آزارت نمى‏دهد!» ولى شیطان او را وسوسه كرد و گفت: «اى آدم! آیا مى‏خواهى تو را به درخت زندگى جاوید، و ملكى بى‏زوال راهنمایى كنم؟!» سرانجام هر دو از آن خوردند، (و لباس بهشتیشان فرو ریخت،) و عورتشان آشكار گشت و براى پوشاندن خود، از برگهاى (درختان) بهشتى جامه دوختند! (آرى) آدم پروردگارش را نافرمانى كرد، و از پاداش او محروم شد! سپس پروردگارش او را برگزید، و توبه‏اش را پذیرفت، و هدایتش نمود. (خداوند) فرمود: «هر دو از آن (بهشت) فرود آیید، در حالى كه دشمن یكدیگر خواهید بود! ولى هرگاه هدایت من به سراغ شما آید، هر كس از هدایت من پیروى كند، نه گمراه مى‏شود، و نه در رنج خواهد بود!
 

۴- ارزش به تقوا

معیار ارزشی نزد خدا نه جنسیت، قدرت، ثروت و حتی علم و هنر و حکمت، بلکه فقط نیروی کنترل و مهارنفس است که به تعبیر قرآنی "تقوا" نامیده می‌شود، بنابراین این سخن که روح قرآن مردسالاری است، امری ظاهری نه ذاتی، و ناشی از قالب زبانی آن (فرهنگ و ادبیات عرب) است می‌باشد و پایه ای ندارد.

مردسالاری تاریخی نیز که کم و بیش در همه جای عالم وجود داشته و ظلمی که به زنان شده و (حتی در کشورهای به ظاهر اسلامی) می‌شود، عادتی بشری و فرهنگی قبیله‌ای است که ربطی به حکم خدا ندارد. نگاه کنید:

حجرات ۱۳- یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ.

اى مردم! ما شما را از یك مرد و زن آفریدیم و شما را تیره‏ها و قبیله‏ها قرار دادیم تا یكدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاك امتیاز نیست،) گرامى‏ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!

اصالت قائل شدن برای تقوا در ایمان و عمل، به خصوص در روزگاری که ظواهر و زیبائی ها بیشتر جلوه می‌کند وسکس و شهوات جاذبه بیشتری دارد، نشان دهنده اعتباری است که قرآن برای شخصیت زن و مرد قائل شده است:

بقره۲۲۱- وَلَا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّىٰ یُؤْمِنَّ ۚ وَلَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ ۗ وَلَا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِینَ حَتَّىٰ یُؤْمِنُوا ۚ وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ...

و با زنان مشرك و بت‏پرست، تا ایمان نیاورده‏اند، ازدواج نكنید! و كنیز باایمان، از زن آزاد بت‏پرست، بهتر است؛ هر چند (زیبایى، یا ثروت، یا موقعیت او) شما را به شگفتى آورد. و زنان خود را نیز به ازدواج مردان بت‏پرست، تا ایمان نیاورده‏اند، در نیاورید! و یك غلام باایمان، از یك مرد آزاد بت‏پرست، بهتر است؛ هر چند (مال و موقعیت و زیبائی) اوشما را به شگفت آورد.
 

۵- تساوی درقبول امانت اختیار

در تورات آمده است: «ابتدا مرد آفریده شد و در همان آغاز در آزمایش دانش و خرد موفق شد»، ارسطوحکیم معروف یونانی و افتخار دنیای غرب (در کتاب سیاست) هم گفته است: «زن یکسره از ماده است و از روح خردمند خدائی که در مرد است بی‌بهره است و به دلیل این نابرابری طبیعی حاکمیت مرد بر زن برقرار است.»

از فیلسوفان قرن بیستمی نیز "هگل" می‌گفت: «زن قابلیت تعلیم و تربیت را دارد، اما ذهن وی مستعد علوم عالیه، فلسفه یا برخی از هنرها نمی‌باشد. تفاوت زن و مرد مثل تفاوت حیوان و گیاه است.... مردان از اصول عام و زنان از تمایلات حادثی پیروی می‌کنند".

اگر "روح خردمند خدائی" را همان اختیار و انتخاب مستقل آدمی، که وجه تمایز او از بقیه موجودات است بدانیم، قرآن نوع انسان را، صرفنظر از جنسیت او "مشمول اختیار" قرار داده و سه حالت: ایمان، کفر، نفاق، را به هر دو نسبت داده است:

احزاب ۷۲ و ۷۳- إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا . لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِینَ وَالْمُشْرِكَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ۗ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا

ما امانت (تعهد، تكلیف، و ولایت الهیه) را بر آسمانها و زمین و كوه‏ها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسیدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشید؛ او بسیار ظالم و جاهل بود، (چون قدر این مقام عظیم را نشناخت و به خود ستم كرد)! سرانجام چنین خواهد شد كه خداوند مردان و زنان ‏منافق و مردان و زنان مشرك را (از مؤمنان جدا سازد و آنان را) عذاب كند، و رحمت خود را بر مردان و زنان باایمان بفرستد؛ خداوند همواره آمرزنده و رحیم است!
 

۶- میدان مشترک زن و مرد در رشد و کمال

هرچند قرآن از قاعده "تغلیب" در زبان عربی، که زن و مرد را، وقتی مشترکاً مخاطب باشند، با ضمیر مذکر خطاب می‌کند، استفاده کرده است، با این‌حال برای رفع این سوء تفاهم که لحن این کتاب مردانه است! در موارد مهمی هر دو ضمیر را با هم آورده است تا نشان دهد تفاوتی در زمینه‌های رشد و کمال این دو نوع نیست. از جمله نگاه کنید به آیه زیر که در ۱۰ زمینه (عدد تمام) میدان مشترکی برای زن و مرد گشاده است:

احزاب ۳۵- اِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِینَ اللَّهَ كَثِیرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا

به یقین، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان، مردان مطیع خدا و زنان مطیع خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكیبا و زنان صابر و شكیبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزه‏دار و زنان روزه‏دار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسیار به یاد خدا هستند و زنانى كه بسیار یاد خدا مى‏كنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظیمى فراهم ساخته است.
 

۷ - سهیم بودن در پیروزی و شکست

۱۰ زمینه فوق، همه میدان های معنوی را در بر می‌گیرد مگر میدان جهاد! به نظر نمی‌رسد خود زنان نیز مدعی و متقاضی سهم داشتن در این زمینه نباشند، اما قرآن در این زمینه هم آنان راسهیم مردان قرار داده است. درست است که زنان در زمان نزول این آیات اسلحه به دست نمی‌گرفتند، اما مگر فقط اسلحه است که سرنوشت جنگ را تعیین می‌کند؟ آنها در پشت جبهه و در تربیت فرزندان مجاهد و تأیید و تجهیز مردان مبارز نقشی کارساز داشته و دارند، بنابراین هم در شکست مقصراند و هم در پیروزی مؤثر! نگاه کنید به سوره "فتح"، که پیروزی و شکست را به حساب هر دو گذاشته و ایمان، نفاق و شرک را به هر دو نسبت داده است:

فتح ۱ تا ۶ - إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِینًا.... لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَیُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ ۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزًا عَظِیمًا . وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِینَ وَالْمُشْرِكَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ ۚ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ ۖ...

ما براى تو پیروزى آشكارى فراهم ساختیم!... هدف (دیگر از آن فتح مبین) این بود كه مردان و زنان با ایمان را در باغهایى (از بهشت) وارد كند كه نهرها از زیر (درختانش) جارى است، در حالى كه جاودانه در آن مى‏مانند، و گناهانشان را مى‏بخشد، و این نزد خدا رستگارى بزرگى است! و (نیز) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مى‏برند مجازات كند؛ (آرى) حوادث ناگوارى (كه براى مؤمنان انتظار مى‏كشند) تنها بر خودشان نازل مى‏شود...
 

۸ - مسئولیت مشترک در امور اجتماعی

در دنیای غرب حق رأی زنان برای نخستین بار درنیمه اول قرن بیستم به رسمیت شناخته شد! پارلمان انگلیس در سال ۱۹۱۸حق رأی زنان بالاتر از ۳۰ سال را، به خاطر خدماتی که در جنگ اول عرضه کرده بودند تصویب کرد و در ۱۹۲۳ این محدوده سنی را به ۲۱ سال تقلیل داد. آمریکا در ۱۹۲۰، ایتالیا ۱۹۴۴، فرانسه در ۱۹۴۵، ژاپن ۱۹۴۸، هند ۱۹۵۰ و بالاخره ایران ۱۹۶۲ حق رأی زنان را تصویب کردند!

اما در ۱۴ قرن گذشته در عقب افتاده‌ترین نقاط دنیا و در میان مردمانی بی‌سواد، هرچند رأی دادن به شکل امروزی معمول نبوده، اما حضور زنان در صحنه مسئولیت‌های اجتماعی از طریق ایفای فریضه "امر به معروف و نهی از منکر"، که عمدتاً همان مراقبت بر عملکرد حاکمان و انتقاد به انحرافات آنهاست، در قرآن به رسمیت شناخته شده و این نقش را "ولایت همگانی زن و مرد" شمرده است:

توبه ۷۱- وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ ۚ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَیُطِیعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚ أُولَٰئِكَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ

مردان و زنان باایمان، ولى (و یار و یاور) یكدیگرند؛ امر به معروف، و نهى از منكر مى‏كنند؛ نماز را برپا مى‏دارند؛ و زكات را مى‏پردازند؛ و خدا و رسولش را اطاعت مى‏كنند؛ بزودى خدا آنان را مورد رحمت خویش قرارمى‏دهد؛ خداوند توانا و حكیم است!
 

۹- استقلال در انتخاب عقیده و عمل

در طول تاریخ، به خصوص دردوران جاهلیت و جامعه قبیله‌ای عربستان، که جایگاه زن از دیگر نقاط دنیا هم پائین‌تر بوده است، همواره زنان تابع و تسلیم مردان در تصمیم گیری‌های دینی و سیاسی بودند. در چنین زمان و مکانی است که قرآن هجرت کردن زنان، با وجود مخالفت پدران و شوهرانشان را به رسمیت شناخته، پذیرش آنان در جامعه ایمانی و پرداخت هزینه هجرتشان را توصیه کرده است:

ممتحنه ۱۰ – یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ ۖ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ ۖ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ ۖ لَا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَلَا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ ۖ وَآتُوهُمْ مَا أَنْفَقُوا ۚ ....

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! هنگامى كه زنان باایمان بعنوان هجرت نزد شما آیند، آنها را آزمایش كنید - خداوند به ایمانشان آگاهتر است - هرگاه آنان را مؤمن یافتید، آنها را بسوى كفار بازنگردانید؛ نه آنها براى كفار حلالند و نه كفار براى آنها حلال؛ و آنچه را همسران آنها (براى ازدواج با این زنان) پرداخته‏اند به آنان بپردازید...
 

۱۰- استقلال شخصیتی زن از مرد و حساب مستقل او نزد خدا

۳ آیه انتهائی سوره تحریم، ۴ زن را معرفی می‌کند؛ ۲ زن برای مؤمنین، ۲ زن هم برای کافران! آن دو نفری که برای کافران (ناسپاسان و قدر نشناسان) مثال زده شده، همسران دو پیامبر بزرگ خدا؛ نوح و لوط (علیهماالسلام) و ناظر آموزش‌ها و اخلاق آنها بودند، با این حال راه خطا و خیانت پیمودند و سرنوشتی جهنمی پیدا کردند! این مثال نشان می‌دهد که حتی همسر پیامبر بودن هم دلیلی برای سعادت و شفاعت نیست، سرنوشت زن مستقل از همسر و وابسته به عمل خودش است!

اما آن ۲ نفری که برای مؤمنین مثال زده می‌شود، اولی همسر بدترین مرد روزگار، یعنی فرعون بود، با این حال نامش به عنوان بانوئی برجسته در ایمان و اخلاص در کتاب الهی ثبت شده است. دومی بانوئی است که در روزگار مردسالاری نه پدر داشته، نه شوهر و نه برادری که از او حمایت و بر او معلمی نمایند، با این حال در پاکی و پارسائی به مقام برگزیده‌ترین زنان عالم نائل شده است (آل عمران۴۲). این مثال نشان می‌دهد که زن می‌تواند همسر بدترین مرد دنیا هم باشد، یا اصلا همسر نداشته باشد، اما استقلال شخصیتی خود را حفظ کند و نه تنها سالم بماند، بلکه سرآمد دیگران هم بشود! نگاه کنید:

تحریم ۱۰ تا ۱۲- ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ ۖ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئًا وَقِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَكَ بَیْتًا فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَمَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهِ مِنْ رُوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِینَ

خداوند براى كسانى كه كافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خیانت كردند و ارتباط با این دو (پیامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: «وارد آتش شوید همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!» و خداوند براى مؤمنان، به همسر فرعون مثل زده است، در آن هنگام كه گفت: «پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایى بخش!» و همچنین به مریم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت، و ما را از روح خود در آن دمیدیم؛ او كلمات پروردگار و كتابهایش را تصدیق كرد و از مطیعان فرمان خدا بود!
 


 




جمعه 29 مهر 1390

گفتگو با عبدالكریم سروش

جمعه 29 مهر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee


كندوكاو در شرح احوال و آرای سروش به زبان خودش

 

 

 

عبدالكریم حاج فرج دباغ كه بعدا به عبدالكریم سروش تغییر یافت، نام شناسنامه ای مردی است كه تاریخ معاصر ایران، بدون اسم او نوشته نخواهد شد. او اینك شش دهه پرتلاطم را پشت سر گذاشته و منزل به منزل، راه سپرده و همچنان در راه است؛ بنابراین هیچگاه نمی توان از تفكری مشخص و ثابت سخن گفت كه نام سروش بر آن حك شده باشد. سروش چندی پیش در گفتگویی خواندنی با یك نشریه دانشجویی، شخصا به واكاوی بیوگرافی و كندوكاو آرای خود پرداخت. می خوانید:

- در ابتدا برای ما بسیار جالب و نكته آموز خواهد بود كه درباره گذشته شما و تلاش ها و كوششهای شما در راه تحصیل معرفت، مطالبی بدانیم. 
من هرچه نگاه می كنم، در زندگی دوران كودكی، دبستان و دبیرستان من حادثه و تلاطم عجیب، عظیم و برجسته قابل ذكری وجود نداشته است. همچون یكی از فرزندان این دیار در یكی از روزهای آذرماه 1324 شمسی در تهران، در یكی از محلات جنوبی متولد شدم. آن روز 25 آذر ماه بود كه بعدها دانستم كه روز وفات مولانا هم بوده است و بعدها، مادرم به من گفت كه آن روز، روز عاشورا هم بوده است. در خیابان ما كه خیابان خراسان بو د مدرسه ابتدایی دینی ای وجود داشت به نام «مدرسه قائمیه» كه موسس آن یك روحانی بود كه پیش نمازی مسجدی را هم بر عهده داشت تا سال آخر دبستان را در آن مدرسه بودم (سال 1336) و سال اول دبیرستان را به مدرسه مرتضوی رفتم كه در محله ای بنام محله ارمنی ها بود. این محله در ابتدای خیابان مولوی – باز هم مولوی- و در ابتدای بازار بزرگ تهران قرار داشت و دبیرستان جدید التاسیس مرتضوی در انتهای كوچه ای بود كه كلیسایی در ابتدای آن قرار داشت. كلاس هفتم را به آن مدرسه رفتم. در همین ایام،‌آوازه دبیرستان علوی برخاست و پدرم من را برای كلاس دوم دبیرستان به مدرسه علوی برد و در آنجا ثبت نام كرد و چنین شد كه من پنج سال بعد را تماما در دبیرستان علوی سپری كردم. دبیرستان علوی از دبیرستانهای بسیار خوشنام و موفق آن دوران ایران بود و معلمین بسیار مجربی داشت. مدیر مدبر فوق العاه توانا و پارسایی داشت به نام آقای روزبه كه قبل از انقلاب وفات كرد و موسس و ناظمی داشت بنام آقای كرباسچیان كه نویسنده اولین رساله علمی فقهی به زبان روان فارسی بود. این هردو مرد، فوق العاده در امر تعلیم و تربیت جدی بودند و می خواستند شاگردانی را بپرورانند كه واجد دو خصیصه باشند:‌ یكی علم و دیگری ایمان. الگوی یك «‌ مسلم ساینیست » [Moslem scientist] در ذهن آنان بود. البته این الگو بیشتر در ذهن آقای روزبه بود. كه به همین سبب سعی می كرد كه مدرسه علوی از لحاظ علمی برترین مدرسه باشد و اگر به واقع هم چنین نبود دست كم می توان گفت كه به شهادت تعداد قبو لی هایی كه در كنكور داشت و اقبال و توجهی كه مردم به آن می كردند یكی از برترینها بود. گزینش این مدرسه نسبتا گزینش دشواری بود و هر كسی از فیلتر گزینشگران رد نمی شد. خصوصا بر نقاط اخلاقی انگشت می نهادند و مایل بودند كه دانش آموزانی را جذب و ثبت نام كنند كه از خانواده های متدین و خوشنام باشند. این مدرسه با این كه شهریه نسبتا سنگینی می گرفت اما نسبت به خانواده های متوسط و خانواده های كم درآمد، ارفاقهای قابل توجهی می كرد. حتی چنان كه بعدها دانستم در اساسنامه یك بند به این مضمون بود: این مدرسه اساسا برای خدمت به سادات ایتام است لذا از آن گونه افراد پذیرایی خاص و ویژه ای می كرد. كسانی كه با این مدرسه همكاری داشتند نوعا تجار خوشنام و روحانیون علا قه مند به پیشرفت علمی بودند و از طریق آنها ، كمكهای مالی ویژه ای به مدرسه می شد و مدرسه فقط متكی به حق ثبت نام دانش آموزان نبود. از معلمین خوب ما در آن مدرسه آقای گل زاده غفوری بود كه یك دوره هم نماینده مجلس بودند. آقای رضا روزبه بود و استادانی مثل مرحوم ضیاء الدین جزایری در ریاضیات و آقای كوشا در شیمی و كسان دیگری كه اكنون به یاد ندارم. به هرحال در دوران ما قاعده بر این بود كه پس از كلاس سوم دبیرستان سه رشته در مقابل دانش آموزان قرار داشت ؛ ادبی، طبیعی و ریاضی و من به رشته ریاضی رفتم و در سال 42 از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و در همان سال هم به دانشگاه رفتم. 
- در دانشگاه به چه رشته ای رفتید و چرا آن رشته را انتخاب كردید؟ 
من در دانشگاه هم در رشته فیزیك امتحان دادم و هم در رشته داروسازی و در هر دو رشته هم پذیرفته شدم اما به توصیه رئیس دبیرستان ، آقای روزبه، به رشته داروسازی رفتم و در سال 47از رشته داروسازی فارغ التحصیل شدم و در همین سال به سربازی رفتم . مهر ماه سال 49 از سربازی بیرون آمدم. پس از فراغت از خدمت سربازی در جستجوی كار بودم و به وزارت بهداری مراجعه كردم به من گفتند كه آزمایشگاه جدید التاسیسی در بوشهر وجود دارد و برای این آزمایشگاه به دنبال سرپرست می گردیم و چنین شد كه به سمت سرپرست برای آزمایشگاه مواد خوراكی و آشامیدنی و بهداشتی به بوشهر رفتم و مدت نزدیك یك سال و نیم در آنجا ماندم و بعد به تهران بازگشتم و مدتی در تهران در آزمایشگاه كنترل دارو خدمت كردم در همین ایام به توصیه پاره ای از دوستان و اولیای مدرسه و پس از فراهم كردن مقدمات و تسبیب اسباب راهی انگلستان شدم. 
- برنامه شما در انگلستان چه بود و می خواستید چه رشته ای را دنبال كنید؟ 
آنچه در آن دوره در ذهن من می جوشید اول دنبال كردن رشته روانشناسی بود و دوم یافتن رشته ای كه فلسفه محض نباشد و پاسخ بعضی از سوالات فلسفی من را درباره یافته های علوم بدهد. من هنوز نمی دانستم كه آیا چنین رشته ای وجود دارد یا خیر و كجا باید به دنبال آن بروم. با این اندیشه از ایران خارج شدم و دلیل آن هم این بود كه من در تمام دوران دانشگاه نزد یك روحانی، فلسفه اسلامی می خواندم – به مدت نزدیك پنج سال، من این روحانی را از طرف مرحوم آقای مطهری یافته بودم و اصلا به معرفی ایشان به پای درس آن بزرگوار رفتم و بهره بسیار از او بردم. در ضمن بحثهای فلسفی كه گاه گذار ما به نظریه های علمی می افتاد مثل نیوتن، نظریه داروین و .... من در آن بحثها احساس می كردم كه هم استاد من وهم خود من به طریق اولی فاقد پاره ای اطلاعات لازم برای داوری های فلسفی در باب نظریات علمی هستیم. من هنوز نمی دانستم كه آن اطلاعات لازم را در كجا باید كسب كرد و آیا اساسا فنی وجود دارد كه به فلسفه علم بپردازد یا نه (نامی كه هنوز به گوشم نخورده بود ) به همین سبب وقتی من از ایران خارج شدم به دنبال چنین حوزه درسی ای می گشتم. 
- آیا انگیزه و علاقه شما به اندیشه های فلسفی تنها به همین مساله باز می گشت یا علل دیگری هم در كار بود؟ 
من در ایران علاوه بر تحصیل فلسفه نزد آن شخص بزرگوار، اثار فلسفی دیگر را هم مطالعه می كردم و علاقه فلسفی قوی داشتم و در زمینه فلسفه مقاله می نوشتم حتی درس می دادم . كتاب روش رئالیسم مرحوم مطهری و علامه طباطبایی را بطور خصوصی درس می دادم و از این رو به خوبی انگیزه های فلسفی و كلامی در من بر انگیخته بود. دبیرستان ما ، دبیرستانی دینی بود و معلمین آن مخصوصا معلمین معارف دینی، كسانی بودند كه از دریچه فلسفه به دین نگاه می كدند و نه از دریچه علوم اجتماعی و به همین سبب من دنبال این كار را گرفتم. بد نیست بدانید كه در دوره دبستان اولین كتاب غیر درسی كه من خریدم و خواندم كتابی بود به نام « سقراط، مردی كه جرات پرسیدن داشت»،‌این كتاب را من هنوز دارم. در خیابان ما کتاب فروشی جدیدی باز شده بود و من هر روز كه از خانه به مدرسه می رفتم و برمی گشتم از جلوی آن می گذشتم و این كتاب را هرروز در ویترین این كتاب فروشی می دیدم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم كه آن را بخرم . پولی از پدرم گرفتم و آن را خریدم و در اثر خواندن این كتاب بود كه من در همان سنین كودكی با سقراط و با مفاهیمی مثل پرسیدن و نقد، آشنا شدم و تلقی های كودكانه و ابتدایی از این مسایل پیدا كردم. در دبیرستان هم علاوه بر تعقیب علاقه های فلسفی، استادی روحانی داشتیم كه به ما از روی كتاب جامع السعادات مرحوم ملا نقی – پدر ملا احمد نراقی، صاحب سراج السعاده و وائر الایام و بنیانگزار نظریه ولایت فقیه در شیعه- علم اخلاق یاد می داد. همچنین نمی دانم از كجا دانستم كه كتابی به نام « المراقبات» منتشر شده است. این كتاب را هم در همان سالها تهیه كردم و خواندم . این كتاب شاید بیش از هر كتاب اخلاقی دینی دیگر، بر دل من نشست. نویسنده این كتاب مرحوم آقا جواد ملكی تبریزی است كه از شاگردان مرحوم میرزا حسین قلی درجزینی است كه گویا از اساتید امام خمینی هم بوده است یا دست كم امام در دوران جوانی، به درس او می رفته و بهره می جسته است و قبراو اكنون در مقبره شینی نی قم است. این كتاب مثل كتابهای غزالی – كه بعدها با آن آشنا شدم – جوشش است نه كوشش. یعنی محصول فوران ضمیر مؤلف است و پرده از تجربه های برهنه نویسنده بر می دارد و بجای آنكه در آن سعی درتتبع كتب شده باشد و آرای این و آن نقل شده باشد بیشتر بر یافته های خود مؤلف متكی است و به هر صورت، اینها جهت بخش من بودند. در دوران دانشكده علاوه بر عالمان علوم تجربی با غزالی و فیض كاشانی و مولانا جلال الدین آشنا شدم كه هر كدام البته ریشه،‌شیوه و پیشیینه خود را داشت . با مرحوم مهندس بازرگان و آثار او و با مرحوم دكتر شریعتی، با شریعت سنگلجی كه آن روزها آوازه بد دینی یا بی ولایتی او پیچیده بود و من می خواستم بدانم كه در ذهن او چه می گذرد و خصوصا با مرحوم مطهری، آشنا شدم. مرحوم مطهری در آن ایام به دانشكده الهیات رفت و آمد می كرد ودانشكده الهیات مدتی در میدانی بود كه اكنون میدان انقلاب نامیده می شود و قبلا 24 اسفند نامیده می شد. عصرها كه من از دانشكده به خانه می رفتم گاه گاهی مرحوم مطهری را می دیدم كه از دانشكده الهیات می آمد. هر دوی ما ماشینهای كرایه 5 ریالی را سوار می شدیم و به منزل می رفتیم. منزل مرحوم مطهری در خیابان ری، ایستگاه دردار بود و منزل ما كمی پس از آن، در خیابان خراسان بود. لذا بخشی از راه را تواما طی می كردیم و با یكدیگر گفتگو می كردیم. در همین ایام بود كه من با مرحوم مطهری آشنایی بیشتری پیدا كردم و آشنایی ما تا زمان شهادت آن بزرگوار ادامه یافت. البته مدتی كه من در خارج از كشور بودم با ایشان ارتباط مستقیم نداشتم. اما چنانكه می دانید ایشان کتاب « نهاد نا آرام جهان» من را خوانده و نكته ها یی در باب آن گوشزد كرد كه من آن نكته ها را در كتاب اعمال كردم و آن كتاب اینك وامدار مرحوم آقای مطهری است. هم چنانكه وامدار مرحوم آقای دكتر مهدی حائری همهست. به هر صورت، ایشان به من و كارهای من علاقه داشتند و منتظر بودند كه من زودتر از سفر خارج برگردم و در اینجا مشغول به خدمت شوم. ابتدای انقلاب كه بر گشتم یك شب را در منزل ایشان با دوستان دیگر مهمان بودیم و بعد از آن بود كه ایشان به شهادت رسیدند و دست همه ما از ایشان كوتاه شد. 
- فرمودید كه عازم انگلستان شدید و در آنجا در جستجوی رشته ای بودید كه به پرسشهای فلسفی شما در زمینه علوم پاسخ بدهد. چه شد كه به رشته فلسفه علم وارد شدید؟ 
بله من بعد از دوران دانشكده و پس از اقامت كوتاه در بوشهر و پس از گرفتن شغلی در تهران، البته برای مدتی كوتاه، به انگلستان رفتم. در انگلستان من در شیمی تخصص گرفتم. شیمی آنالیك، و پس از آن بود كه رشته فلسفه علم را كشف كردم و دانستم كه رشته ای به نام فلسفه علم وجود دارد كه دقیقا به دغدغه ها و پرسشهای كهنه من پاسخ می دهد. از مسایل جالب اینكه من در همان زمان كه در انگلستان شیمی می خواندم، دو كتاب فلسفی و كلامی را تهیه كردم و از این طریق، عطش فلسفی خود را فرو نشاندم یكی كتاب « اعترافات» سنت اگوستین بود و دیگری كتاب "A hundred years of philosophy" از جان پاسمور. با این كتاب بود كه من برای اولین بار با فیلسوفان جدید مغرب زمین مثل ویتنگشتاین و پاپر آشنا شدم و از عجایب این بود كه وقتی من برای امتحان به دپارتمان فلسفه علم رفتم، رئیس دپارتمان برای گزینش با من گفتگو كرد و یكی از سؤالات او در باب پاپر بود و می خواست كه اطلاعات من را در باب فلسفه این فیلسوف بداند. به هرحال من به رشته فلسفه علم راه یافتم و گمشده خود را یافتم یعنی بدرستی دیدم كه آن رشته ای كه به پرسشهای بی شمار من پاسخ می دهد و مرا در راه حل و تحقیق آنها یاری می كند همین رشته است. در آن زمان، در ایران، مطلقا نامی ازاین رشته شنیده نمی شد. هیچكس با این رشته آشنایی نداشت. هیچ كتابی به این عنوان ترجمه نشده بود . در دپارتمانهای فلسفه هیچ استادی خبری از چنین رشته ای نمی داد. یك نفر فارغ التحصیل این رشته در ایران وجود نداشت و به طور كامل رسم ونشانی از این رشته به چشم نمی خورد و چنانكه گفتم وقتی من از ایران می رفتم مطلقا خبری از این رشته نداشتم. بعد هم كه برگشتم همچنان كسی خبری از این رشته نداشت تا رفته رفته با كتابهایی كه نوشتم و بحثهایی كه مطرح كردم و درسهایی كه در دانشگاه دادم و كوششی كه برای گنجاندن این درس در فهرست دروس دانشكده ها و به خصوص دپارتمان فلسفه كردم، این رشته معرفی شد و بحمداللّه امروز در بالندگی است و البته همانگونه كه سنت همیشگی بوده، مالكان تازه ای پیدا كرده است. لكن من علی رغم همه بی مهری و كجروی ها بسیار خشنودم و می بینم كه آشنایی دانشجویان با این رشته و ترجمه ها در این زمینه بحمدالله رو به فزونی است و مایه خشنوذی. فلسفه در دیار ما اگر با فلسفه علم و معرفت شناسی همراه نمی شد چیزی كم داشت؛ یك لنگی جدی داشت. اكنون هم نمی گویم آن كسری به طور كامل جبران شده است. لكن اگر دانشجویان بنحو عمیق در این حوزه به تحقیق بپردازند می توان امیدوار بود كه در آینده سرنوشت فلسفه بسیار به از این باشد كه اكنون هست. من حقیقتا وضعیت گروههای فلسفه در كشور را وضعیت اسف باری می بینم. اساتید كمتر مطالعه می كنند. شغلهای متعدد دارند و رساله های دكتری و غیر دكتری بسیار زیادی را راهنمایی می كنند. درس دادن و شاگرد پروری را كار جدی نمی دانند بعضی هاشان بسیار سیاسی شده اند. من هرگز ندیده ام كه وقتی در جلسه ای با اساتید فلسفه نشسته ایم فی المثل كسی حتی بر سبیل تفاخر، به دیگری بگوید كه من فلان كتاب، فلان paper و مقاله را خوانده ام و دیگران هم در مقابل او paper دیگر یا كتاب دیگری را به رخ بكشند. اصلا مقاله و مجله خارجی خواندن در میان اساتید قدیمی گروه های فلسفه نادر یا معدوم است اگر نگوییم محال است. امیدوارم كه جوانترها این كسری را جبران كنند. باری من چند سالی را در رشته تاریخ و فلسفه علم در دانشگاه لندن سپری كردم و در ابتدای انقلاب به ایران برگشتم.
- گویا شما برای مدت كوتاهی عضو انجمن حجتیه هم بوده اید؟ چه شد كه به عضویت آنجا در آمدید؟ و آیا آشنایی با انجمن حجتیه تاثیری هم در آراء و افكار شما داشته است؟ 
من در مصاحبه ای كه با روزنامه جامعه داشتم این مساله را مفصلا گفته ام الان هم مختصرا عرض می كنم. ورود من به انجمن حجتیه به دوران دبیرستان بر می گردد. دبیرستان علوی یكی از جاهایی بود كه انجمن حجتیه با آنجا ارتباط مستقیم داشت. پاره ای از استادان آن انجمن در دبیرستان تدریس می كردند و به همین جهت بعضی از دانش آموزان مستعد را به انجمن معرفی می كردند. به همین سبب در كلاس ششم دبیرستان ما – من وپاره ای از همكلاسیها یمان- وارد این انجمن شدیم. انجمن حجتیه چند محفل درسی در تهران داشت یكی از مهم ترین محفل های آن، جلسه ای بود كه در منزل آقای خرازی – كمال خرازی- برگزار می شد. پدر ایشان نسبت به این انجمن تعهد مالی و ایمانی داشت. مانند پاره یی دیگر از متدینین. ما را برای انجام خدمات دینی به انجمن حجتیه معرفی كردند و در انجمن حجتیه دانستیم كه فعالیت اصلی شان علیه بهائیت است. 
تاریخچه ای از بهائیت به ما آموختند و سپس بعضی از كتابهای آنها، علی الخصوص كتاب ایقان نوشته میرزا حسین علی بها، مورد نقد و جراحی عمیق قرار گرفت. من نزدیك یكسال در این انجمن بودم و بعد از یكسال بیرون آمدم. برای آنكه می خواستم آن وقت را صرف كارهای مفیدتری بكنم. شروع به خواندن قرآن و كار بر روی تفسیر كردم. اما پاره ای از دوستان برای سالهای مدید در انجمن حجتیه باقی ماندند و فعالیت خود را ادامه دادند. انجمن حجتیه،‌چنان كه می دانید، گرایش مصلحت اندیشانه ضد سیاسی قوی داشت و اعضای خود را از ورود در سیاست منع جدی می كرد؛ چرا كه ورود آنها درسیاست، لطمه به فعالیتهای انجمن می زد. آنها خوشدل بودند كه به امام زمان خدمت می كنند و فعالیتهای بهائیان را خنثی می نمایند. مرحوم شیخ محمود حلبی كه رئیس این انجمن بود قلبا این اعتقادات را داشت و حقیقتا معتقد بود كه بهترین خدمت دینی را در زمان خود انجام می دهد و به جوانا هم همین نكات را می آموخت به هرحال ورود من به انجمن حجتیه در سال ششم دبیرستان بود و خروج از آن در سال اول دانشگاه-اما در باب دیگران، این مدت طولانی تر بود. 
آنچه من از انجمن حجتیه آموختم كه اكنون دست مایه من است اطلاعات نسبتا وسیع و عمیقی در باب بهائیت بود. شاید من چنین اطلاعاتی را درجایی دیگر كمتر می توانستم پیدا بكنم. معلمان این انجمن دقایق بسیاری را درباره این نحله می دانستند و آن را به صورت جزوه در آورده بودند و آنها را درمحافل درسی به دانشجویان دیكته می كردند. من متاسفانه جزوه هایی را كه از آنجا داشتم تماما گم كرده ام و الان هیچ كدام را ندارم و تنها یادگاری كه از آن دوران دارم این است كه یكی از تكالیفی كه در آن انجمن بر عهده ما نهادند خواندن یكی از كتابهای مفید در رد بهائیت و تلخیص آن بود. نمی دانم من به چه سبب كتابی را انتخاب كردم به نام «گفتار خوش یارقلی» این كتاب به شیوه داستانی نوشته شده بود. نویسنده خود را درمیان افرادی نشانده بود كه هر كدام مسلكی و مذهبی داشتند؛ یكی سنی، یكی صوفی، یكی بهایی، یكی دهری، یعنی ماتریالیست و دیگر شیعی دوارده امامی كه خود نویسنده باشد، یعنی آقای محلاتی. عمده كتاب در گفتگو با بهایی می گذرد اما پاره ای از كتاب هم به نقد و رد مسالك و مذاهب دیگر یعنی دهریین و صوفیین و غیره اختصاص دارد. این كتاب كتابی نسبتا شیرین و با نثری نیمه آخوندی بود. من آن را خواندم و بنا بر تكلیف این كتاب را تلخیص كردم. آن ایام كه سال آخر دبیرستان و سال اول دانشگاه بود من سر پر شوری در آموختن زبان عربی داشتم و زبان عربی من هم بد بود. بطوریكه نوشته های عربی را خیلی راحت می خواندم و استفاده می كردم. حتی به عربی شعر می گفتم و پاره ای از داستانهای عربی را به فارسی ترجمه می كردم. لذا هنگامی كه نوبت تلخیص این كتاب رسید من تصمیم گرفتم كه این كتاب فارسی را به عربی تلخیص كنم و این كار را هم كردم و اكنون آن تلخیص عربی از كتاب فارسی را هم در اختیار دارم و اسم آن را هم گذاشته بودم:« القسطاس المستقیم فی رد فرقه من اهل الجحیم» حالا بد نیست این نكته را همكه نشانگر میزان علاقه من به زبان عربی است بگویم؛ در آن زمان حافظه من خیلی بهتر از حالا بود. كتب لغت را مثلا كتاب «المنجد» را می گرفتم و مطالعه می كردم – بجای آنكه مراجعه كنم مطالعه می كردم - و لغات عربی با معانی متعدد و مختلفشان همانطور در ذهن من می ماند و همچنان مانده است. به همین سبب من حتی در خواندن متون دشوار عربی هم، دشواری ندارم و معانی لغات مهجور و متروك عربی را هم می دانم. 
من از كلاس دهم دبیریستان دچار تحول عجیبی شدم. تا كلاس دهم پسر بچه شیطانی بودم. هیچ كس از دست من در امان نبود بقول حافظ كه گفت:« همه را جامه دران، نعره زنان می داری» بچه های كوچه، معلم مدرسه، پدر و مادرو استاد و... تنها چیزی كه می توانم درباره این تحول بگویم این است كه گویا كسی روی من را گرفت و از سویی به سوی دیگر كشاند. جهت من كاملا عوض شد . من به طور كامل یك آدم دیگر شدم و از آن زمان یعنی سال 1340، كه اكنون نزدیك 40 سال از آن زمان می گذرد من كم و بیش در همین جاده دوم سیر كرده ام. به امور عبادی توجه خاطر عظیمی پیدا كردم و لذت عجیبی از عبادت می بردم و در همان ایام بود – دقیقا سال 1341 – كه رساله ای نوشتم به نام « النبراس المتوقد فی تفسیر خمسه آیات مستحب قرائتها للمتهجد» شما از این نام گذاری می توانید در یابید كه من اولا چقدر به عربی مغلق علاقه پیدا كرده بودم و ثانیا به محتویات ضمیر من هم پی ببرید. پنج آیه در انتهای سوره ال عمران قرار دارد كه در روایات بسیار آمده است كه خواندن آنها برای متهجد – یعنی نماز شب خوان- مستحب است. من در باب این آیات تامل بسیار كرده بودم و به خیال خودم در آنها نكات نابی یافته بودم. بنابراین تصمیم گرفتم كه یافته های خود را بصورت یك رساله كوچك بنگارم و نامش را گذاشتم النبراس المتوقد یعنی چراغ فروزان. كلمه نبراس از كلمات مهجور عربی است . بعدها دریافتم كه قسطاس مستقیم نام یكی از كتابهای غزالی است كه در منطق نگاشته شده است. من در آن زمان كه آن تلخیص را می كردم از چنین كتابی خبر نداشتم اما از آن زمان تا كنون ندیده ام كه نام كتابی النبراس المتوقد باشد.


ادامه مطلب

سه شنبه 27 اردیبهشت 1390

راه و مدرسه بنیان‌گذار انقلاب؟! متن کامل نقد عبدالعلی بازرگان بر نامه محسن کدیور به حسن خمینی

سه شنبه 27 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee


راه و مدرسه بنیان‌گذار انقلاب؟!
متن کامل نقد عبدالعلی بازرگان بر نامه محسن کدیور به حسن خمینی

عبدالعلی بازرگان

جناب آقای دکتر محسن کدیور

با سلام و تحیت، نامه مشفقانه و ناصحانه شما به نواده بنیانگزار جمهوری اسلامی را که از تعهد و مسئولیت ملی و دینی شما ناشی می‌شد، خواندم و محتوای آن را با توجه به شرایط فعلی جنبش و موقعیت مخاطب و نیّت تاثیرگذاری، کاملا مثبت و مفید ارزیابی کردم، هرچند نکاتی به نظرم رسید که خواستم با شما درمیان بگذارم تا اگر مصلحت دانستید، هم چنان که نامه شما سرگشاده بود، با درج عمومی آن در "جرس" موافقت کنید، شاید این گفتگو برای سایرهموطنان خالی از فایده نباشد.

درسرآغاز نامه مرقوم داشته‌اید:

"وقایع ۱۴ و ۲۳ خرداد تهران زنگ خطری بود که خبر ازسقوط ارزش‌های اخلاقی و موازین اسلامی در ایران، آن هم در حق بازماندگان و بیت بنیانگذار جمهوری اسلامی می‌داد".

به نظر بنده این زنگ خطر از همان آغاز انحراف انقلاب ازاهداف اولیه آن، بیش از سی سال است اتصالی پیدا کرده و مدام آژیرمی‌کشد! اما یا سلطه‌گران کر شده و صدای گوشخراش آنرا که با منافع تمامیت طلبانه‌شان تضاد دارد نمی‌شنوند، یا ما به آن خو گرفته و عادت کرده‌ایم!؟

از همان روزی که شعار:"حزب فقط حزب الله ، رهبر فقط روح الله"، آرمان "همه با هم" را به "همه با من"، تبدیل و مسخ و منحرف کرد و سیاست سربازخانه‌ای ِ: دولت یکدست، مجلس یکدست، دانشگاه یکدست، ادارات یکدست و... دست اقلیتی را برسرمایه‌های یک ملت دراز کرد، این زنگ خطر نواخته شده بود. با این تفاوت که حملات شرم آوراخیر به بیت و بازماندگان بنیانگذارجمهوری اسلامی، سرایت ستم را به محور خودی‌های سابق و سیر صعودی غیرخودی کردن‌ها نشان می‌دهد.

درباره بنیانگذاراین نظام نوشته‌اید:

" او نظام شاهنشاهی ۲۵۰۰ ساله ایران را با یک انقلاب مردمی سرنگون کرد و نظام تازه‌ای به نام جمهوری اسلامی پایه‌گذاری کرد..."

بدون آنکه خواسته باشم نقش مبارزات شجاعانه آقای خمینی با استبداد شاهنشاهی درسال‌های ۴۱ و ۴۲ و نیزتأثیر قاطعیت و اعتماد به نفس و استحکام ایشان را در رهبری مبارزات ملت ایران در ماه‌های منتهی به انقلاب بهمن ماه سال ۱۳۵۷ نادیده بگیرم، به خوبی می‌دانید که انقلاب اسلامی ایران محصول مبارزات یک قرن ملت مظلوم ایران از زمان نهضت مشروطیت به بعد می‌باشد که حداقل در شش دهه اخیر، از جریان نهضت ملی ایران، به رهبری دکتر محمد مصدق برای ملی کردن صنایع نفت واخراج چپاولگران انگلیسی گرفته تا مبارزات مسلحانه چریکی چپ و راست، طیف گسترده‌ای از ایرانیان درسه نسل، بارمصیبت‌های آن را به دوش کشیده و هزاران شهید و ده‌ها هزار زندانی و شکنجه دیده تقدیم داشته‌اند تا اسب زین کرده‌ای در دوران تخریبی انقلاب برای تهاجم البته توفندهٔ آقای خمینی علیه استبداد سلطنتی آماده گردد.

جمله به کار رفته در نامه شما ناخواسته و برخلاف باورتان، همان ادعا و ادبیات رسانه‌های رسمی را تداعی می‌کند که بنا به فرهنگ شاه یا شیخ پرستی تاریخی، دستاورد تلاش‌های یک قرنِ یک ملت را به حساب جاری بنیانگذار انقلاب، یا نهضت روحانیت وابسته به ایشان، واریز می‌نماید.

جنابعالی به نوهٔ بنیانگذار جمهوری اسلامی توصیه کرده‌اید دربرابر تحریف "راه و مدرسه" ایشان و میراث معنوی‌اش سکوت نکند. مگر خط امام غیر از"راهی" است که دانشجویان پیروش امروز در زندان و یا بیرون از زندان، چنان شیوه‌هائی را متعلق به دوران گفتمان انقلابی می‌دانند و عموماً به راه دیگری می‌روند!؟ و مگر مدرسه‌اش غیر از همانی است که امروز آقای مصباح طابق النعل بالنعل اداره و تدریس می‌کند!؟

البته برخی از خوش بینان همچنان به فرازهائی از گفتار یا کردار ایشان که تأیید کنندهٔ مردم سالاری و مهرورزی است استناد می‌کنند. اما شما خود بهتر می‌دانید امثال تناقض آشکار میان شعار: "میزان رأی ملت است"! با نظریه ولایت مطلقه فقیه، که نقش مردم را فقط درکشف ولی فقیه!! و تحقق بخشیدن به قدرت سیاسی او می‌داند و می‌تواند نماز و روزه و حج و احکامی دیگر را بنا به مصلحت نظام!! و حفظ قدرت تعطیل کند، صدها تناقض و تغییر رأی و برنامه وجود دارد که هرشخص و جریانی می‌تواند برحسب سلیقه و سیاست‌ خود به آن استناد نماید. اگر قرار بر ارائه سند و استناد به رویه و راه باشد، حاکمیت فعلی و نیروهای سرکوب‌گرآن دست به مراتب پرتری دارند و به راحتی می‌توانند ادعا کنند "راه و مدرسه" امام همین است که ما عمل می‌کنیم.

به تعبیر امام علی(ع) درنقد یکی از خلفای پیشین:

"از دنیا رفت و مردم را سرگردان در راههای گوناگون رها کرد. به گونه‌ای که نه گمراه راه می‌یابد و نه ره یافته بر درستی راهش یقین می‌آورد! (نهج البلاغه خطبه ۲۱۹ یا ۲۲۸).

می‌دانم که نوشتن نامه برای تأثیر گذاری بربیت و بازماندگان نمی‌تواند زبان دیگری داشته باشد و جز استناد به جنبه‌های مثبت چاره دیگری نیست، اما نامه سرگشاده، گیرندگان بی‌شمار دیگری نیز دارد که چه بسا برداشت‌های متفاوتی از قصد و نیت نویسنده بکنند.

این قلم کوچک‌ترین تمایلی به نفی و نادیده گرفتن فضایل فردی اشخاص نداشته و هیچ فایدتی ازاینکار برای ملت نمی‌شناسد، اما مسئله آقای خمینی مسئله‌ای شخصی نیست، سایه سیاست‌های ایشان بیش از سی سال است بر سر این ملت سنگینی می‌کند و سرنوشت یک ملت بزرگ را با تاریخ و تمدنی درخشان زیر چترسیاه خود گرفته و آزادی و امنیت را از این مرز و بوم سلب کرده است.

می‌دانم که نباید ساده زیستی، سربلندی، سازش ناپذیری، شجاعت و تعلق خاطر او به مستضعفان را نادیده گرفت، اما حسن نیت و قصد خدمت کافی نیست، سعه صدر، صداقت دروعده وعمل، صبر و تحمل در برابر مخالفین و رعایت عدل و انصاف درباره آنها، آگاهی و شناخت به مقتضیات زمانه و درک حقوق مردم و حاکمیت ملت نیز از ضروریات شخصیتی است که می‌خواهد سکان کشتی طوفان زده‌ای را به عهده بگیرد.

چگونه می‌توان نوشت: "کارنامه ایشان دربردارنده خدمات بزرگی به اسلام، تشیع و ایران و نیز چند خطای نه چندان کوچک است"، در حالی که اکثریت مسلمانان، شیعیان و ملت ایران چنین امری را باور ندارند.

حضرت علی(ع) هنگام اعزام مالک اشتر برای فرمانروائی مصر فرمود:

ای مالک، بدان که تو را به بلادی فرستاده‌ام که پیش از تو دولت‌های دادگر و ستمگری دیده و مردم به تو با همان چشمی می‌نگرند که تو درباره رهبران پیش از خود می‌نگری و در باره تو همان را می‌گویند که تو درباره آنان می‌گوئی، جز این نیست که مردمان صالح را از آنچه خداوند بر زبان مردم جاری ساخته می‌توان شناخت".

آیا گریز فوج فوج فرزندان این مرز و بوم از اسلام و بیزاری آنها از چنین قرائت خشنی ازدین، که کوچک‌ترین نشانه‌اش بی تأثیری مبارزه با بدحجابی پس ازسه دهه می‌باشد، خدمت بزرگ به اسلام است؟

آیا به باد دادن حرمت مراجع، سلب اعتماد بسیاری ازمردم از مبلغان دین و ترویج تعصب و قشری‌گری و احیاء جهل و خرافات دوران قاجارخدمت بزرگ به تشیع است؟

آیا آوارگی و مهاجرت میلیونها نفر به شرق و غرب عالم، اصرار بر ادامه جنگ بی‌حاصل دو ملت همسایه مسلمان، پس از آزادسازی خرمشهر، با کارنامهٔ یک میلیون شهید و مجروح و خرابی شهرها و تباه شدن سرمایه‌های دو ملت بزرگ به نفع ابرقدرت‌ها، که ازهمگی آنها امکان داشت با حسن تدبیرجلوگیری به عمل آورد خدمت بزرگ به ایران است؟

آیا پیمان شکنی با مردم در وعده های قبل از پیروزی انقلاب و پیمان شکنی با کارگزارانی که شروط آنها را برای قبول مسئولیت پذیرفته بود، خدمت به مردم است؟
چگونه می‌توان اعدام مخفیانه و بدون وکیل هزاران زندانی موقت را به جرم "سر موضع"! و دگراندیش بودن، با جمله: "خطائی نه چندان کوچک" توصیف کرد؟ در مکتبی که کشتن یک انسان مساوی کشتن همه انسانها شمرده شده است، آیا هرگز واژه "عظیم" هم می‌تواند بیانگر این جنایت باشد؟

ملت ایران در انقلاب باشکوه خود نظام استبدادی را سرنگون کرد تا از فردسالاری تاریخی نجات یابد. آیا زنده کردن همان شیوه ها درشکلی گسترده تر با استقرار"نظام ولایت مطلقه فقیه" و مسلط کردن بخش طرفدار و تسلیمی از روحانیت بر گرده مردم، در همه شئون سیاسی و فرهنگی و سه قوه مملکت، به عنوان نمایندهٔ امام! و تبعیض طبقاتی و تشدید تفرقه و تشتت میان ملت خطای عظیمی نیست؟

آیا مخالفت با فقه پویا و متناسب با نیازهای زمانه و حمایت از فقه سنتی با تاکید برشعائر و تجلیل و توسعه ظواهر مذهبی، به جای توجه به عمق و اساس دین خطائی فقط "نه چندان کوچک" است؟

جناب آقای دکتر کدیور، شما نیک می‌دانید وضعیت امروز ایران، بدون آنکه خواسته باشم نقش مردم و فرهنگ استبدادی را نادیده بگیرم، بدون هیچ تردیدی، خوب یا بد، محصول و منتجه سیاست‌های آقای خمینی است. آنچه امروز بر سر ملت ایران می‌آید، ارتباط مستقیم با اندیشه فقهی و سیاسی ایشان دارد. تجربه ولایت مطلقه فقیه که تبلور تئوری آقای خمینی است، هرچند کسانی را به قله قدرت و ثروت رسانده، اما نزد اکثریت ملت ایران آشکارا شکست خورده است.

اگر به مردم سالاری و ضرورت حاکمیت ملت برسرنوشت خویش و آزادی و حق انتخاب مردم باور داریم، موانع بنیادی این آرمان را نیز شایسته است به شفافیت بیان کنیم.

از دیدگاه دینی نیز، اگر به تواتر و تأکید از پیامبر و پیشوایان مذهب نقل شده است که امت اسلام تنها با اتکاء به "کتاب الهی و سنت پیامبر" می‌تواند به سعادت برسد، و مصلت دین و دنیا تنها در قبول حاکمیت ملت است، دراینصورت چه تردیدی در نفی مطلق راه حل‌های مبتنی بر فقاهت‌های فردی که براساس تبعیض طبقاتی و تولیت مطلقه یک فرد بنا شده است وجود دارد؟

به باور این قلم ریشه این مصائب، شرک شخصیت پرستی و تفرق وحدت ملی است و راه نجات در توحید کلمه و کلمه توحید خلاصه می‌گردد.

با تشکر از حسن توجهی که به این نقد می‌فرمائید و با عذرخواهی ازتلخی تصدیع آن.

عبدالعلی بازرگان
ششم تیرماه ۱۳۸۹مصادف با میلاد امام علی




سه شنبه 27 اردیبهشت 1390

ماجرای نقل قول کلاشینکف و تکذیب عبدالعلی بازرگان

سه شنبه 27 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

اتفاق جالبی افتاده است! ماجرا از این جا شروع شد که آقای سیدعباس سیدمحمدی(+) در مورد سندیت و اصالت یکی از جملاتی که در پست قبلی به مهندس بازرگان نسبت داده بودم،‌تردید کردند و از سر پیگیری و دقت در یک حرکت بسیار تحسین برانگیز به آقای عبدالعلی بازرگان ایمیل زده اند و  نظر فرزند بازرگان را در این خصوص جویا شده اند،‌اما جمله ای که من نوشته بودم این بود:

"وقتی دیگر نماینده نبود و مصونیت نداشت، فشارها زیاد شده بود به حاکمیت پیغام داد ما بین "حیات ذلیلانه و تعطیلی داوطلبانه" قطعا تعطیلی داوطلبانه را برمی گزینیم"

آقای سید محمدی هم از عبدالعلی بازرگان سئوال کرده که لطفاً بفرماید عبارت دقیق بیانات مورد اشاره ی مرحوم بازرگان(همین جملات بولد شده بالا)چیست.جواب آقای عبدالعلی بازرگان که درتاریخ  سی نوامبر 2009 نوشته شده،‌بدین شرح است:

«جناب سید عباس سید محمدی  
حاکمیت در طول سی سال گذشته بارها تلاش کرده است نهضت را تعطیل کند ولی نهضت هرگز راسا اعلام نکرده است که داوطلبانه فعالیتش را تعطیل میکند، حتی برای یکروز»

عبدالعلی بازرگان، فرزند مهندس بازرگان

عبدالعلی بازرگان

آقای سیدمحمدی در ادامه مطلب خود نوشته است: من از نوشته ی بهمن هدایتی، نفهمیدم که منظور از «ما»، در جمله ی «ما بین "حیات ذلیلانه و تعطیلی داوطلبانه" قطعا تعطیلی داوطلبانه را برمی گزینیم»، نهضت آزادی است. خب البته یک مقدار کم هوشی ی من بود.
ــ طبق جواب عبدالعلی بازرگان، ظاهراً «ما» = «نهضت آزادی».
ــ عبدالعلی بازرگان جواب نداد که اصولاً انتساب جمله ی نقل شده، به مرحوم مهدی بازرگان، صحت دارد یا نه.
ــ اگر مضمون آنچه بهمن هدایتی نقل کرده، درست باشد، و جواب عبدالعلی بازرگان هم درست باشد، شاید منظور مرحوم مهدی بازرگان مطلبی باشد که نیاز به مقداری توضیح دارد.
ــ شاید اساساً آنچه بهمن هدایتی نقل کرده، از مرحوم مهدی بازرگان صادر نشده است. نمی دانم.



بنده هم وقتی این مطلب را دیدم،‌ خورد و خوراک و خواب و همه کارهای عادی ام را بر خودم حرام کردم تا بتوانم اصل مطلب را پیدا کنم،‌نهضت آزادی سایت بسیار کاملی دارد که متاسفانه امکان سرچ ندارد، از ساعت ٢ صبح پنجشنبه تا همین حالا که ساعت یک ربع به پنج باشد،‌ شروع کردم به گشتن و جوریدن و زیر و رو کردن اسناد نهضت آزادی، تا اینکه بالاخره مطلب مورد نظر را پیدا کردم :

مهندس بازرگان در تاریخ دوازدهم مهر ١٣۶٧ نامه ای سرگشاده به امام خمینی نوشته است (+) در بخش انتهایی این نامه،‌بازرگان نوشته است:

ماحصل کلام و خلاصه آنچه مدعیان خواسته و پرداخته‌اند اینست که اولاً نهضت آزادی ایران، با فلج شدن از داخل و لکه‌دار شدن در خارج، اسماً در صحنه سیاست و خدمت باقی بماند ولی عملاً منشاء اثر مثبتی نبوده حیات و حرکت چندان، جز در زیر ذره‌بین اطلاعاتی آنها و خنثی شدن قبلی کارها نداشته باشد. ثانیاً با تظاهر به اینکه در جمهوری اسلامی ایران حزب قانونی مخالف (و شاید چند حزب دیگر و گروههای فرمایشی) حضور و فعالیت و امنیت دارند، بتوانند به تبلیغات نادرست سیاسی و انتخاباتی و به خلافکاری اقتصادی و اداری و سیاسی خود جامه حق به جانب بپوشانند و نهضت آزادی وسیله برای فریبهای سیاسی و خیانت بشود.

  در هر حال دو انتخاب پیش روی ما گذارده‌اند: حیات خفیف خائنانه یا توقف داوطلبانه و تعطیل شرافتمندانه.

  طبیعی است که نهضت آزادی ایران، به رهبری و یاری خداوند و به تائید ملت ایران، تن به ذلت و خیانت ندهد و اگر چاره نباشد راه دوم را برگزیند.




دوشنبه 26 اردیبهشت 1390

نامه‌ی مطهری به شریعتی و دعوت برای نوشتنِ مقاله

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

نامه‌ی مطهری به شریعتی و دعوت برای نوشتنِ مقاله

 

در سال ۱۳۴۶ مرتضی مطهری برای کتاب «محمد خاتم پیامبران» به تعدادی از اساتید دانشگاه سفارشِ مقاله داد، از جمله به علی شریعتی. تصویرِ دست‌نوشته‌ی نامه ضمیمه شده است.


برادر عزیز و دانشمندم جناب آقای دكتر شریعتی
قلب خود شما گواه است که چه اندازه به شما ارادت می‌ورزم و به آینده‌ی شما از نظر روشن کردن نسل جوان به حقایق اسلامی امیدوارم. خداوند امثال شما را فراوان فرماید. انتظار می‌رفت که قبل از مهر سفری به تهران بفرمایید و دوستان و ارادتمندان را دل‌شاد نمائید که متأسفانه این توفیق برای دوستان حاصل نشد. به هر حال ما سعادت، سلامت و موفقیت شما را از خداوند متعال مسئلت داریم. چندی پیش ابوی مکرم حضرت عالی و سرور عزیز ما جناب آقای شریعتی بر حسب تقاضای اینجانب نامه‌ای به حضرت عالی مرقوم داشتند و نوشتند که قرار است به مناسبت چهاردهمین قرن بعثت رسول اکرم (ص) کتابی تألیف شود که از نظر معرفی شخصیت رسول اکرم مفید باشد و تا حد امکان روی آن کار شود. رفقا مجموعاً بیست موضوع برای آن کتاب در نظر گرفتند که البته لیست آن خدمتتان فرستاده خواهد شد.
سه موضوع از آن بیست موضوع مربوط است به تاریخ زندگی آن حضرت از «ولادت تا بعثت» و از «بعثت تا هجرت» و از «هجرت تا وفات». یعنی در سه بخش که بخش اول و دوم را آقای دکتر سیدجعفر شهیدی به عهده گرفتند که البته لیاقت این کار را دارند و بخش سوم را که از دو بخش اول مهم‌تر است برای جنابعالی در نظر گرفتیم و شاید قسمت اصلی کتاب با توجه به نویسندگان مبرز و لایقش همین سه بخش باشد. قهراً بخش سوم مفصل‌تر خواهد بود هرچند که بنا هست که مجموعاً هر بخش از ۳۰، ۴۰ صفحه تجاوز نكند اما به عقیده من، بخش مربوط به حضرتعالی اگر به ۵۰ صفحه هم برسد مانعی ندارد.
...
بنده احتمالاًً تا دو هفته دیگر به مشهد خواهم آمد و پس از یک شب توقف به فریمان خواهم رفت. امیدوارم توفیق زیارت عالی را پیدا كنم. همه دوستان را سلام برسانید.
والسلام و علیکم
مرتضی مطهری، ۴۶/۷/۳۰




یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

تاریخ معاصر ایران، روحانیت و حوزه‌های علمیه در کنفرانسی در لندن (عبدالکریم سروش)

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

 

تاریخ معاصر ایران، روحانیت و حوزه‌های علمیه در کنفرانسی در لندن

 

عبدالکریم سروش

 

 

در آغاز این هفته، کنفرانسی در لندن برگزار شد که در آن سخنرانان به نقش روحانیون و روحانیت در تاریخ معاصر ایران پرداختند.

این کنفرانس را «انجمن سخن» لندن و مدرسه شرق‌شناسی و آفریقاشناسی دانشگاه لندن (سواس) برگزار کرده و در آن عبدالکریم سروش، محمد رضا نیکفر، مجید تفرشی، سیاوش رنجبر، یاسر میردامادی، حسن یوسفی اشکوری و رضا بهشتی سخنرانی کردند.

مسعود بهنود، روزنامه نگار مقیم لندن که به همراه فرخ نگهدار، اداره این نشست را به عهده داشتند، در مقدمه کوتاهی در این کنفرانس در توضیح علت برگزاری این سمینار گفت: ما ضرورت این جلسه را از سی و دو سال قبل احساس کرده بودیم. از همان زمان که مردم طبقه متوسط ایران درباره روحانیتی که به حکومت رسیده بود می گفتند این همان کسی بود که ما پنجزار می دادیم و می آمد خانه ما و روضه می خواند. حالا فرقی نمی کرد که این روحانی چه کسی باشد.

به گفته آقای بهنود، قصد سخنرانان این سمینار این است که توضیح دهند روحانیت فقط آنهایی نیستند که شب جمعه برای مردم روضه می‌خواندند، بلکه کسان دیگری هم در میان آنها بودند و هستند که تاثیر مهمی بر سرنوشت کشور داشتند.

روشنفکران و روحانیت

 

عبدالکریم سروش، نویسنده و متفکر دینی، فقیهان حاکم بر ایران را تکلیف‌اندیشانی خواند که با مفاهیم انسانی مثل حق و آزادی هیچ آشنایی ندارند.

به گفته این نواندیش دینی در تمام منابع فقهی و کتاب‌های اخلاقی که در حوزه‌های علمیه ایران تدریس می‌شود، مطلبی در مورد حقوق انسانی و آزادی نوشته نشده بلکه تنها تکلیف الهی و غیر الهی در مورد انسان صادر شده است.

از دید آقای سروش، به همین دلیل است که نظریه ولایت فقیه با اینکه در فقه شیعه، تئوری جوانی است اما این قدر به مذاق روحانیان حاکم بر ایران خوش آمده، چرا که به جای «حقوق» انسان با «تکلیف» سرو کار دارد.

عبدالکریم سروش، در سخنرانی خود به رابطه روحانیان و روشنفکران پرداخت و از این دو به عنوان «دو رکن معرفتی» در جامعه ایران نام برد.

به گفته این اندیشمند دینی اصلاح طلب، روحانیتی که بعد از انقلاب به قدرت رسید، خود را بی نیاز از حجت و استدلال می بیند و از موضع قدرت با مردم سخن می‌گوید.

به اعتقاد آقای سروش، روحانیان حاکم بر ایران، دچار «توهم استغنا» هستند و خود را بی‌نیاز از علم و معرفت می‌دانند.

به گفته او، روحانیت بعد از انقلاب، هیچ زیانی هم نکرده باشد، زیان معرفتی کرده و محبوبیت و مشروعیت خود را در میان مردم از دست داده است.

به اعتقاد سروش، مردم قبلا می‌پنداشتند که روحانیون ردای پیامبر را بر تن کرده‌اند اما دیگر چنین تصوری در مورد «این جماعت تیغ برکشیده» ندارند.

عبدالکریم سروش درباره رابطه بین روشنفکران و روحانیان حوزه علمیه گفت: قبل از انقلاب تنها روحانی‌ای که تولیدات روشنفکری را مطالعه می‌کرد، مرتضی مطهری بود. روشنفکران هم نمی‌دانستند در حوزه‌ها چه می‌گذرد و آنها چه تولید می‌کنند و چه تحولی را از سر می‌گذرانند.

به اعتقاد وی، روشنفکران و روحانیان صدای هم را نمی‌شنوند و از تولیدات یکدیگر خبر ندارند یا اگر دارند، اغلب با طرد و نفی همراه است.

آقای سروش گفت یک پدیده نامطلوب در حوزه علمیه قم به وجود آمده و آن هم پدیده نفاق است. یک نوع بی دینی و کفر که در کسوت روحانیتی است که به هیچ چیز اعتقادی ندارد و تنها به فکر جان و مال خویش است.

عبدالکریم سروش گفت که سکولارها به روحانیان به چشم افرادی نگاه می کنند که نسبتی با تقوا و پیامبران دارند در حالی که آنها هم مثل آدم های معمولی دنبال غذا و رفاه اند و تعداد آدم‌های باتقوا در میان آنها اندک است.

وی گفت زمانی دکتر شهیدی به او گفته بود: «با این طایفه درنیفت. این ها آدمی‌خوارند. جان به جان این‌ها کنی، آزادی سرشان نمی‌شود. خودت را خسته نکن».

به اعتقاد آقای سروش، هوس اینکه روحانیت و دیانت در جامعه ایران از بین برود، هوس باطلی است و ناکام خواهد ماند. به گفته وی، در غرب هنوز چراغ کلیساها روشن است و روحانیان با نقشی که برای خود تعریف کرده اند، به قول مولانا، «بر سر دکان‌اند».

وی در پایان سخنان خود، خواهان گفت‌وگوی بین روشنفکران و روحانیون شد. سروش به روشنفکران لائیک توصیه کرد که آگاهی دینی خود را بالا برده و سوءظن‌های موجود در این زمینه را برطرف کنند.

به گفته وی، «برای تعامل و آشتی سنت و مدرنیته، راهی جز نقد روشنفکری و سنت نداریم».

از دید آقای سروش، روحانیت به طور سنتی اهل فلسفه و استدلال بوده اند و با آدمی که اهل استدلال است می‌توان به تفاهم رسید.

«سرمایه سمبلیک» و سکه دین

محمدرضا نیک فر، نویسنده و متفکر غیرمذهبی ساکن آلمان، بحث خود را در زمینه اقتصاد سیاسی دین، با اشاره به بحث عبدالکریم سروش در زمینه دینداری معیشت اندیش روحانیان حاکم، به بررسی دین به مثابه یک «سرمایه سمبلیک» پرداخت.

وی دین‌داری و عبادت را از منظر اقتصاد سیاسی دین، به عنوان تلاش هایی برای کسب سرمایه سمبلیک، ارزیابی کرده و گفت: در جامعه ای که « داشتن» در آن مبنای تمایز است و ما را از امتیازاتی ویژه برخوردار می کند، «دینداری» نیز، ویژگی ای است که برپایه آن می‌توانیم چیزهای دیگری به دست آوریم.

آقای نیکفر در بخش دیگری از سخنرانی خود گفت: تنها در این دوران مدرن که عصر تمایز و تفکیک مشاغل مطرح شده، می‌توان از یک آخوند پرسید که شغل شما چیست؟

به گفته او این پرسش، پرسشی بحران ساز است و صد سال قبل اصلا مطرح نبود چون هنوز این تفکیک صورت نگرفته بود.

آقای نیکفر گفت: هگل نیازها را به دو دسته نیازهای طبیعی و نیازهای تمدنی تقسیم می‌کند اما اگر از یک آخوند بپرسید که شما چه نیازی را برآورده می‌کنید، می‌گوید من به شما می‌گویم که نیازتان چیست. من متادیسکورس (ابرگفتمان) هستم و از این موضع، نیازهای شما را تشخیص می‌دهم. اما جامعه مدرن این متادیسکورس‌ها را بحران زده می‌کند.

محمدرضا نیکفر، سرمایه سمبلیک را در کنار انواع دیگر سرمایه ها مثل سرمایه اقتصادی، سرمایه فرهنگی و سرمایه اجتماعی آورده و گفت منظور او از این نوع سرمایه، شان و اعتباری است که فرد در جامعه به دست می‌آورد. به گفته وی بعد از انقلاب اسلامی، افراد با داشتن ریش و تسبیح، می‌توانستند طی مراحل کنند و به سرمایه برسند چیزی که به اعتقاد او درکتاب «کاپیتال» مارکس پیش‌بینی نشده بود اما پی‌یر بوردیو، جامعه شناس فرانسوی، آن را پیش بینی کرده بود.

به گفته آقای نیکفر، کسب قدرت، استراتژی روحانیت برای افزایش سرمایه سمبلیک بود.

رابطه دین و دولت در دوره رضاشاه

بررسی تاریخی رابطه روحانیت و دولت در دوره رضاشاه، موضوع سخنرانی مجید تفرشی، پژوهش‌گر تاریخ ساکن لندن بود.

تفرشی این دوره را به سه مقطع تاریخی تقسیم کرد: دوره اول که از کودتای ۱۲۹۹ رضاخان میرپنج تا ۱۳۰۷ را دربر می‌گیرد، دوره تعامل و همکاری روحانیت با حکومت رضاشاه است. دوره ای که حوزه علمیه قم به کوشش شیخ عبدالکریم حائری یزدی تاسیس می‌شود.

دوره دوم ( ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۴)، دوره تثبیت نهادهای سلطنت و مخالفت رهبران روحانی با رضا شاه است.

به اعتقاد این محقق تاریخی، سیاست‌های مدرنیزه کردن کشور و اقداماتی چون تاسیس دادگستری، تغییر لباس و کلاه مردان، طرح اجباری حجاب، باعث اوج گیری کشمکش بین دولت و روحانیت در این دوره می‌شود.

به اعتقاد آقای تفرشی، دوره سوم یعنی از ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰، دوران شکست کامل روحانیون سنتی و تلاش حکومت رضاشاه برای انزوای کامل آنهاست.

این سخنران در ادامه بحث خود، به وضعیت روحانیت شیعه در دوره بعد از رضاشاه پرداخت و به طور فشرده، مسائلی چون ارتباط آیت‌الله کاشانی با دولت مصدق، شکل گیری فدائیان اسلام، تشتت در مرجعیت شیعه بعد از مرگ آیت الله بروجردی، تاسیس انجمن ضد بهایی حجتیه را مرور کرد.

نوگرایی دینی در حوزه علمیه قم

حسن یوسفی اشکوری، روحانی سابق و از چهره‌های مشهور دینی نوگرا در ایران از سخنرانان دیگر این کنفرانس بود که به دلیل نداشتن ویزا موفق به شرکت حضوری در آن نشد و از طریق اسکایپ با حاضران سخن گفت.

موضوع سخنرانی آقای اشکوری، بررسی تحولات حوزه‌های علمیه در ایران و رویکردها و گرایش‌های سیاسی و فکری در میان روحانیت و تعامل روشنفکران دینی با طلاب حوزه علمیه قم در دوران پیش از انقلاب بود که از منظر اصلاح طلبی دینی و بر اساس تجربه ها و مشاهدات شخصی ۱۵ ساله او در حوزه علمیه بیان شد.

آقای اشکوری، بعد از مرور فشرده تحولات تاریخی درون حوزه علمیه قم از زمان تاسیس آن در سال ۱۳۰۰ تا مقطع انقلاب اسلامی، به بررسی گرایش‌های نوگرایانه در درون حوزه پرداخت.

تلاش برای بیان اسلام سنتی به زبان نو و جوان پسند، اصلاح کتب درسی و آموزشی درون حوزه، اصللح سیستم شهریه و منابع معیشتی طلاب، تلاش برای ایجاد مرجعیت متمرکز، و رویکرد انقلابی و سیاسی، از جمله مواردی بود که آقای اشکوری از آنها به عنوان گرایش های نوگرایانه در حوزه علمیه در این دوره نام برد.

به اعتقاد آقای اشکوری، حوزه های علمیه در دوره آیت الله بروجردی از نظر فرهنگی و مذهبی به اعتلای خود رسید اما بعد از درگذشت وی، تمرکز مرجعیت شیعه در ایران شکسته شد و تلاش روحانیون برای ایجاد مرجعیت متمرکز در ایران برای همیشه ناکام ماند.

یوسفی اشکوری، «آبشخور اصلی» تحولات حوزه علمیه در دهه‌های چهل و پنجاه را، جریان‌ها و گروه‌های روشنفکری مسلمان خارج از حوزه، مثل کانون اسلام، حزب خداپرستان سوسیالیست و سازمان مجاهدین خلق دانسته و گفت که تحت تاثیر همین جریان‌ها بود که مفاهیم تازه ای مثل، مکتب، ایدئولوژی، انقلاب، اقتصاد اسلامی، اجتهاد پویا، جهان بینی، فلسفه اخلاق و استبداد، وارد ادبیات حوزه شد.

به گفته وی، آیت‌الله طالقانی، دکتر علی شریعتی، و مهندس بازرگان از جمله روشنفکران مذهبی بودند که تاثیر عمیقی بر فضای فکری ایران و طلاب جوان حوزه علمیه در دهه‌های چهل و پنجاه گذاشتند و الهام بخش آنان شدند.

روحانیت و قانون اساسی انقلاب اسلامی

سیاوش رنجبر، دانشجوی دکترای تاریخ معاصر ایران در دانشگاه رویال هالووی لندن، تنها سخنران این نشست بود که سخنرانی اش را به زبان انگلیسی ارائه کرد. وی چگونگی تقابل روحانیون در مقطع انقلاب اسلامی و دخالت آیت الله خمینی و روحانیون طرفدار او در تدوین قانون اساسی ایران و گنجاندن اصل ولایت فقیه در آن را مورد بررسی قرار داد.

به گفته آقای رنجبر، متن پیش نویس قانون اساسی که از سوی دولت موقت مهندس بازرگان در خرداد ۱۳۵۸ تهیه شد، نسبت به متن فعلی، متنی سکولار و فاقد امتیازهای ویژه و اختیار مطلقه برای روحانیت و رهبری انقلاب بود اما به دلیل « غرب زدگی» با مخالفت آیت الله خمینی، آیت الله منتظری، آیت الله طالقانی و تعداد دیگری از روحانیون سرشناس مواجه شد و در نهایت با گنجاندن اصل ولایت فقیه، به صورت فعلی به تصویب رسید.

روحانیت شفاف

رضا بهشتی معز، استاد رشته فلسفه در پاریس، در سخنرانی خود با عنوان روحانیت شفاف، نیاز تاریخی دولت پایدار در ایران، نبود شفافیت را زمینه ای برای رشد استبداد در ایران دانسته و گفت که روحانیت همیشه میل به فضای مستور داشت و دستگاه روحانیت به دلایل تاریخی هرگز با مردم شفاف نبوده است.

به گفته آقای بهشتی، تجربه ۱۰۰ سال اخیر نشان می دهد که روحانیت هیچگاه موضعی همانند مردم دیگر دربرابر قانون نداشت چون مفسر شریعت بود و خود را از قانون برتر می‌دانست.

به اعتقاد وی، روحانیت در تاریخ ایران، به عنوان یک قدرت غیر پاسخگو، در هر دو دوره قبل و بعد از انقلاب، بیشتر نقش سلبی ایفا کرده است تا نقش ایجابی.

الاهیات سیاسی شیعه و روحانیت سیاست گریز

نوسان میان سیاست‌گریزی و سیاست‌گرایی روحانیت شیعه، عنوان سخنرانی یاسر میردامادی، فارغ التحصیل الهیات اسلامی و از طلاب سابق حوزه علمیه قم بود که هم اکنون در لندن سکونت دارد.

به اعتقاد آقای میردامادی، اکثر امامان شیعه، سیاست گریز و با حاکمان زمان خود در صلح و آشتی بوده اند. به نظر این محقق علوم اسلامی، این واقعیت تاریخی، باعث رد نظریه «شیعه به عنوان مذهب اعتراض» می شود.

یاسر میردامادی، نظریات آیت الله خمینی را در رده «الاهیات سیاسی مطلقه خواه» بررسی کرده و گفت که آیت الله خمینی، در کتاب «کشف الاسرار»، قانون‌گذاری بشری را عادتی جاهلانه، دیکتاتوری و برخلاف حکم روشن خرد می‌خواند حتی اگر نام این نوع قانون گذاری، دمکراسی یا مشروطه باشد.

از دید این سخنران، علاوه بر آیت الله خمینی، ملا احمد نراقی، آیت الله منتظری (متقدم) و مصباح یزدی نیز در زمره فقیهان معتقد به الاهیات سیاسی مطلقه خواه قرار می‌گیرند.

اما به گفته آقای میردامادی، الاهیات سیاسی شیعه در آینده، «سیاست‌گریز» خواهد بود.  

کنفرانس یک روزه نقش روحانیت و حوزه های علمیه در تاریخ معاصر ایران از ساعت ۱۰ بامداد در سال تئاتر مدرسه شرق‌شناسی و آفریقاشناسی برگزار شد و تا عصر روز شنبه ادامه پیدا کرد.




یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

غزل واره پایانی دیوان نبوت(عبدالکریم سروش )

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

  غزل واره پایانی دیوان نبوت

عبدالکریم سروش

 

 

خرد آن پایه ندارد كه برو پاى گذارى

                    بختیارى تو و بر مركب اقبال سوارى

چون توان در تو رسیدن؟ به دویدن؟ به پریدن؟

                    نور پایى كه چنین با دگران فاصله دارى

لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود

                    تا چه دیدى كه چنین مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاریكى تاریخ فكندى

                    چشم بیدار زمان بودى و خسبیده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

                    طرفه فانوسى و آویخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست

                    از نگاه و نفست حق به طرب آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم

                    كیمیایى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پایانى دیوان نبوت

                    حجت بالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى

                    رحمتى! سینه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنانى

                    كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده یى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى

                    آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

یوسفستان جمالى هنرستان خیالى

                    شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى

                    نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى

                    به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد

                    در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خیالى، ز خیالى به هلالى

                    پاى پر آبله جبریل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان

                    طائر گلشن قدسى تو و خود عین مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى

                    بر چنان خوان كریمى و چنان خیل كبارى

میهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى

                    در تماشاگه رازى و تماشاگر یارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

                    مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شریعت نزدى سقف معیشت

                    سیر چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدایى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد

                    كه حریفان قلم را به فقیهان نسپارى...




یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

برمنار آشنایی ها نمی سوزد چراغی

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee


برمنار آشنایی ها نمی سوزد چراغی
 

نوشته: عبدالکریم سروش

 

خستهء خاکم وگر بر آسمان آرمانم
                                           
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم

همین قفس برگیرتا این  نفس باقی است ما را
                                          
این یقین سینه سوزم بس که در حبس گمانم

خاک ما را خرم از لبخند باران خیز خود کن
                                           
بین که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم

بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی
                                           
آتش اندر تیرگی افتد که آتش زد به جانم

ای بهار عاشقی گرمای تابستانیت کو؟
                                           
که خزان گرد زمستان خیمه زد بر آشیانم

به کجای این شب آویزم قبای ژنده ام را؟
                                           
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟

سینه مالامال در دست ای دریغا غمگساری
                                           
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور دیوان تلخم ای شیرین وزین پس
                                           
شعر خود را در شراب چشم هایت می نشانم

در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
                                           
کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم

نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
                                           
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم

نازنینا هل که بر نامت نماز آریم اکنون
                                           
شکر نعمت را که فردا در سرایت میهمانم

خرمن شب با دلیری های شبگیران چه سنجد
                                           
باش گو تا برق غیرت برجهد از دیدگانم

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشینم
                                           
ای سکوت خلوت کروبیان چونت بخوانم؟




پنجشنبه 18 فروردین 1390

سیمین بهبهانی

پنجشنبه 18 فروردین 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee


سیمین بهبهانی
 

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات

توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان  

شبانه جای شاهان را گرفتند

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند

به سرعت سقف و ایوان را گرفتند  

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه

مسلمان نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابی، بد لباسی

زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد

ولیکن در عوض نان راگرفتند

یکی نان خواست بردندش به زندان  

از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی آفتابه دزدی گشت افشاء

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار

مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی

گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت

برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند

محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین

به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام

دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد

خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار

دلیلش اینکه درمان راگرفتند

مقام رهبری هم شعر میگفت

ز دستش بند تنبان را گرفتند

همه این‌ها جهنم، این خلایق

ز مردم دین و ایمان را گرفتند




 
 
 




شنبه 13 فروردین 1390

پاسخ شریعتی به برخی از انتقادها

شنبه 13 فروردین 1390

نوع مطلب :
نویسنده :Saleh Rezaee

 شریعتی خود در پاره ای موارد به بعضی از انتقادات پاسخ داده است :

uدntitled1 پاسخ شریعتی به برخی از انتقادها | http://shariati.nimeharf.com

(( … و از این همه گفته و نوشته من از اولی که قلم به دست گرفته ام و زبان به سخن گشوده ام ، در عشق به خاندان پیغمبر و ان همه نظریه های علمی و اعتقادی و تاریخی تازه در عظمت علی (ع) و اصالت مکتب علی از این همه گفته و نوشته در نظر آن عده که از روی کتاب و تحقیق و بررسی مستقیم درباره کسی قضاوت نمی کنند و یا اصلا اهل این کار نیستند و نمی توانند بخوانند و بفهمند و فقط آنچه را از پس پرده می گویند و حرف های همان آقای ” می گویند ” را تکرار می کنند هیچ کدام نشانه شیعه بودن من نمی شود ! ))

(( … بنابراین ناچارم از مراد محبوبم ابوذر غفاری که اسلام و تشیعم و آرمانم و دردم و داغم و شعارم را از او گرفته ام تقلید کنم که وقتی در مدینه و شام فریاد برآورد و تندرویهایی کرد که ” هیچ مصلحت نبود ” ! و به جای آنکه به شیوه ” اهل علم و تحقیق و نقد ” بنشیند و خیلی آرام و آهسته آهسته و با ” نزاکت ” و ” بی سر و صدا ” ، ” حقایق ” را برای عده ای از خواص و اهل تحقیق مطرح کند آن هم در لفافه تعبیراتی که ” کسی بو نبرد ” و اشکالاتی هم ایجاد نکند استخوان پای شتری را از کوچه برمی دارد و یکراست به سراغ خلیفه ” رسول الله ” می رود و بر امیر المومنین ! فریاد می زند : ای عثمان فقرا را تو فقیرتر و اغنیا را تو غنی تر کردی و … ))۲   

(( … آدمی مثل من در این جامعه برای این که مردم را اگاه کند که چه عقایدی دارد ؟ دین و مذهبش چیست ؟ درباره خدا ، فردا ، پیغمبر ، قرآن ، امام ، علی و عمر ، ابوذر ، عبدالرحمن عوف ، حسین ، یزید ، امام موعود ، دجال ، نیایش ، حج ، امامت ، عدالت و … چه می اندیشد و چه می گوید ؟ تنها وسیله ای که دارد یکی گفتن است یکی نوشتن . اما در محیطی که نه عوامش و نه خواصش هیچ کدام عادت ندارند که نه بشنوند نه بخوانند وی چه کاری می تواند بکند ؟ ))۳  

مثلا می گویند : در کتاب اسلام شناسی فصل پایه های اسلام آنجا که از شوری سخن گفته ای مسئله وصایت را روشن مطرح نکرده ای و از حق علی و احقیت او سخن نگفته ای . راست است .

 ۱٫ کیهان پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۹

۲٫ م . آ ۲۲ ص ۳۰۰

۳٫ همان ص ۲۹۶

ولی در مقدمه گقته ام که این پایه ها را از فرید وجدی گرفته ام و این درس تاریخ اسلام من است در دانشکده نیم سال اول و نیم سال دوم تمام را به بحث وصایت و مسئله سقیفه و اصل امامت اختصاص داده ام که پلی کپی شده است و همه جاه هست .

گذشته از آن در این فصل که پایه های اعتقادی اسلام را از فرید وجدی نقل می کنم مطرح نکرده ام ولی در همین اسلام شناسی آنجا که سیره پیغمبر را از خود نوشته ام ده ها جا از احقیت علی ، ضعف های خلفا ، باند ابوبکر علیه علی ، و ضرورت وصایت پیغمبر درباره علی و داستان مفصل غدیر و محکومیت اصل بیعت و شوری یا دمکراسی در حکومت ده ها صفحه نوشته ام . گذشته از آن من درباره امامت ، اهل بیت ، عقاید و سرگذشت تاریخی شیعه منتشر شده آن هم با تیراژهای ده هزار و بیست هزار و بیشتر از پنجاه ساعت سخنرانی و بحث و انتقاد درباره تشیع از من ضبط است و هزارها نوار همه جا پخش است و همه بچه مدرسه ها هم که چشم و گوش دارند و غرض و مرض هم ندارند بیش و کم نظریات مرا درباره شیعه می دانند و همه جا مطرح است …۱

در جای دیگر چنین می گوید :۲

من از مرز این دو کتاب۳ و حتی همه کتب اهل سنت گذشته ام و نه تنها کتب تاریخی شیعه بلکه تفاسیر و کتب حدیث و متن نهج البلاغه را نیز جستجو کرده ام و کوشیده ام تا دور از تعصب های فرقه ای و تقلید و تکرار قضاوت های رایج و قالبی واقعیت تاریخی را آن چنان که روی داده و بوده است پیدا کنم .

و این است که اگر خواننده ای منصف و اگاه به مواردی چون :

علی در احد (ص ۱۸۳ ) علی در حنین (۳۱۸) خشم علی (۳۶۰) ماموریت ویژه علی در ابلاغ برائت (۳۸۰) ورود علی از یمن و استثنا شدن علی (۴۱۹) سرنوشت امت پس از پیغمبر (۴۲۳) امامت و علی (۴۲۷) باند پنجاه ساله ابوبکر در برابر علی (۴۳۱) غدیر خم آیه اکمال دین پس از خطبه غدیر (۴۳۲) کارشکنی در اعزام سپاه اسامه (۴۳۳) توطئه علیه انجام وصیت پیام ساکت پیغمبر : سر پیغمبر بر سینه علی (۴۴۶) تنها علی پاسخ می گوید (۴۹۰) باند ابوبکر (۴۹۳) ابوذر (۴۹۵) علی و ابوذر (۵۸۱)…

فقط در همین کتاب اسلام شناسی نگاهی بیفکند خواهد دید که من تا چه حد از کتب اهل سنت مستقل بوده ام و خواهد دید که تا چه اندازه توانسته ام (( تشیع )) را از زبان و قلم و اسناد معتبر اهل تسنن استخراج کنم و خواهد دید که (( مرگ پیغمبر )) را چرا عنوان فصلی قرار می دهم که از یک سال پیش از مرگ آغاز می شود و چگونه خواسته ام به طور غیر مستقیم و مستقیم (( تصویر علی )) را در (( سیمای پیامبر )) و (( گرایش به علی )) را در همه حالا و رفتار و گفتار و حتی تصمیمات سیاسی و نظامی وی به خصوص در طول یک سال آخر عمرش نشان دهم ؟۴

… مجموعه حرفهایی که من در این چند سالی که به سخن درآمده ام با امکانات بسیار اندک گفته ام و مجموعه امکاناتی که من در این جامعه دارم همین است که چند تا دانشجو از من بخواهند برایشان صحبت بکنم و دیگر هیچ !

۱٫ م . آ ۲۲ ص ۲۹۷

۲٫ همان ص ۲۹۵

۳٫ مقصود سیره ابن هشام و تاریخ طبری است .

۴٫ همان ص ۲۹۵

آن هم در هر سالی یک دفعه و ان هم در هر دانشکده ای شاید هر بیست سال یک دفعه ! مسائلی را که مطرح می کنم بدون این که یک پایگاه مدافع داشته باشم به عنوان نماینده آن گروه (( تنها )) و (( آواره )) می گویم از هر دو طرف با توطئه بسیار دقیق و همدستی و نقشه بسیار ماهرانه و با داشتن همه امکانات تبلیغ ، کوبیده و مسخ و تحریف می شود و آن وقت در چنین جایی می بینم گاه به اندازه یک فرد که وقتی در یک روزنامه به او فحش می دهند طبق قانون مطبوعات می تواند اعتراض و انکار کند امکان ندارم!۱

در همین مجله نگین می خوانم۲ که یک نفر یک کتاب مرا نقد کرده۳ ، اول خودش گفته که من به محتویات کتاب کار ندارم چیز تازه ای می شنوم ! مثل این است که بگوید بنده می خواهم یک آدمی را بزنم ولی به محتویات فکر و عقل و احساس و قلب و شعورش کاری ندارم ! پس به چی کار داری ؟! کتاب یعنی محتویاتش به جلدش می خواهی حمله کنی ؟! البته دو تا ایراد گرفته : یکی این که قرتی را در این کتاب با تای دسته دار نوشتی ، در صورتی که جناب آقای جمال زاده در سویس کتابی راجع به لغات عامیانه در توده های مردم در سویس ! نوشته که انجا با تی دو نقطه نوشته . گفتم راست می گویی من املای این کلمه را باید از شما یاد بگیرم ! دیگر این که پل چینتو که نوشته ای در یک کتاب آلمانی خواندم که چینوت است ! به همین دو دلیل . بعد هم شروع کرده به خود من حمله کرده به جای کتاب ! و بعد هم معلوم می شود که کتاب را نخوانده یا نفهمیده . این مهم نیست مهم این است که یک مرتبه می بینم از یک دید خاص هر دو قطبی که ظاهرا هیچ ارتباطی با هم ندارند و همیشه با هم مبارزه می کنند (دین و کفر !) هر دو با هم شروع می کنند به حمله کردن . من ، نه منبر و محراب دارم که در تکیه ها و روضه ها و بازار بتوانم به مردم بگویم آقا ! این اصلا جعل است و جمله من این نیست و معنی حرف من چیز دیگر است و دروغ گفته شده است و نه در میان روشنفکران رسمی مملکت که قالب های مشخص و ارزش های شناخته شده و همچنین وسایل دفاع و تبلیغ دارند چیزی دارم . به طوری که یکی از دانشجویان من در برابر همین مقاله یک مقاله ای نوشته بود و به همین مجله که از مجلات روشنفکر ایران است داده بود گفته بود چاپ نمی کنیم !خوب وقتی تو بتوانی چاپ کنی و ما نتوانیم چاپ کنیم سرنوشت ما معلوم است ! به قول سعدی : گدایی به در خانه صاحب نعمتی رفت …

حملات مختلف که از چپ و راست به علی می شد هرگز نتوانست در روحیه او اثر بگذارد و یا کارش را متوقف سازد . اما حمله هایی که از طرف وابستگان به مذهب به او می شد فوق العاده در روحش اثر نامطلوب می گذاشت و او را متاثر می ساخت به قول خودش : آنها که باید مرا بنوازند می زنند آنها که باید همگام باشند سد راهم می شوند آنها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند آنها که باید دستم را بفشارند سیلی می زنند انها که باید در برابر دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله می کنند و آنها که باید در برابر سمپاشی بیگانه ستایشم کنند تقویتم کنند امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند سرزنشم می کنند تضعیفم می کنند نومیدم می کنند تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی نومید شوم۴ .

 ۱٫ م . آ ۲۲ ص ۳۱۱

۲٫ م . آ ۳۱ صص ۳۰۸و ۳۰۹

۳٫ منظور کتاب کویر است

۴٫ م . آ ۱۹ صص ۵و۶

(( شریعتی – من اصراری ندارم به خودم مارک بزنم ، مارکهای رایج و آلامد . اگر کسی از روی این اصطلاحات رسمی آدم را می شناسد و قضاوت می کند به چه کار من می آید که خودم را برایش معرفی کنم .

آنچه من دارم در همه آثارم بر ان تکیه کرده ام بسیار روشن تر و صریح تر و قاطع تر از آن است که خواننده آنها برایش چنین ابهامی یا سوالی پیش آید . به خصوص که من عقده چنین القاب روشنفکرانه ای را ندارم . مسلمانم و اسلامم اسلام ابوذر و خلاص ! …۱

مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارد زندگیش از او دفاع می کند زمان تبرئه اش می کند پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند ! ۲

آری علی چنین شد ، پس از تو نیز آمدند و گفتند و نوشتند … و تو دیگر نبودی تا پاسخ گویی که اگر هم بودی پاسخ نمی دادی و بنا به گفته خودت :

(( از ان دسته از انسان های حقیری نیستم که برای دفاع از خود جوش می زنند )) و زندگی تو با تمام قدرت از تو دفاع کرد و ان مردم که به قول خودت همیشه صمیمی و صادق بودند در آیینه زلال اندیشه و قلب خویش این آشنای هم خون وهم خاک را محک زدند حس کردند و سنجیدند اینک علی شریعتی نیازی به تریبونی بلند و بلندگوهای قوی ندارد . وکیل او مردم اند … و چه نیکو وکیلی !

در این کتاب بی آنکه نیازی به هیچ کلام اضافی باشد از بان همان وکیل یاران گوشه هایی از زندگی کوتاه اما پربار او را تصویر کرده ام .

تقدیم به عزیزترین عزیزانش : مردم وطنش !

 ۱٫ م . آ ۳۳ جلد دوم ص ۱۰۵۸

۲٫ م . آ ۱۳ ص ۲۸۲

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)


و پیش از اینکه بیندیشی که چه بگویی بیندیش که چه می گویم - از دکتر علی شریعتی




  • کل صفحات: 2
  • 1  
  • 2  


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic